یک روز اسلامی رو گذاشتن روز دختر/زن . در حالی که دین اسلام دینِ ضدِدختر و زن و جنسیت زده هست خودش و پر از تبعیض :)) ما نیز بسی خندیدیم ..
یک روز اسلامی رو گذاشتن روز دختر/زن . در حالی که دین اسلام دینِ ضدِدختر و زن و جنسیت زده هست خودش و پر از تبعیض :)) ما نیز بسی خندیدیم ..
طوری که من ازش استفاده میکنم چون نت نیست :
آخرین توییت های ترامپ، آخرین توییت های عشقم پیت هگست . :))
آخرین توییت های ایلان ماسک :)) آخرین توییت های علی کریمی :))
آخرین توییت های ارتش ا**سرا*ییل 👀
دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟ کلاه سَرم بود و کلاه لباسم هم قبول نمیکرد دوباره بندازم رو اون کلاه!؟ الان که فکر میکنم میبینم این ته حقارت و بردگی بود .. خلاصه .. مترو هم رایگان بود و نمیدونم چرا! رفتیم بازار وکیل و دیدیم در به طور کامل بسته است. اونجا رفتیم یه کافه اما پاستا نداشت و بیخیال شدیم. رفتیم قدم زدیم و گپ زدیم. مغازه ها تک و توک باز بودن. یه قسمتی نوازنده و دف بود و مردم دورشون جمع شده بودن. گفتم یه رقصنده اون وسط کم داره! نسیمِ خنکی می اومد و بوی بهار نارنج پیچیده بود. رفتیم سمتِ زند و نشان و بلد هم درست کار نمیکردن و کافه پیدا نکردیم. گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بریم معالی آباد. دوباره سوار مترو شدیم و بین راه تصمیم گرفتیم جایِ دیگه پیاده بشیم که اشتباه کردیم! بعد از کلی گیج بازی و کار نکردن نشان؛ دیدیم خیلی گرسنه شدیم و کافه خوب پیدا نمیشه! اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه آبی و دعا کردیم جا داشته باشن! اسنپیه آهنگ های خوبی داشت و ما به صورت ریز و با دست حرکات موزون انجام دادیم و خندیدیم. کافه جا بود و پیتزا سفارش دادیم و گفت نوشابه نداریم و میخواست نوشیدنی هایِ دیگه رو بکنه تو پاچمون که قبول نکردیم! پیتزا خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم، کادویِ تولدش که برایِ بهمن بود رو بهش دادم .. پسندید! برگشتنه تویِ قُدوسی قدم زدیم و خاطراتی هم مرور کردیم از اونجا و یارش اومد و سوار شدیم. سگِ بامزه اش هم همراهش بود که با من آشنایی نداشت! آرومتر که شد کلی قربون صدقه اش رفتم :)) تویِ راه هم عرازشه رو میدیدم. موزیک گوش دادیم؛ گپ زدیم و میخواستن من رو تا جایی برسونن که چون داشت دیروقت میشد منو تا حدودِ خونه رسوندن. و واقعا هَم نیاز داشتم!
+ چلسی 0-1 منچستر یوناتید
+ میخواستم عکس رو تویِ پست بذارم اما راست چین کردن عکس نداره! عجیبه واقعا
گشت و گذارم خلوت شده. دوستانم اغلب یا مَ*س*د**ود شدن یا رفتن . اینجا هم غم انگیزی و تنهایی داره ازش میباره ..
صبح که بیدار شدم به چراغِ محافظ تویِ اتاقم نگاه کردم و دیدم هنوز برق وجود داره. هرچند انگار میدونستم اتفاقی نخواهد افتاد. نمیدانم حسم بود یا نمیخواستم باور کنم ! امروز صُبح همزمان که از دل درد به خودم میپیچیدم و قرص خوردم دنبال تحلیلی میگشتم که چرا ترامپِ فُلان فُلان شده آتش بس کرده، ناراحت و عصبی بودم که ما رو 2 هفته با ج ا میخاد تنها بگذاره. بدون جنگ و بدون اینترنت. 2 هفته خیلی زیاد است! به قولِ آقای وِیسی سیاست بالا و پایین زیاد دارد. نمیدانم چرا همه دیکتاتورها سقوط میکنند به جز .. تحلیل و خبر زیاد است. شنیده ام که آتش بس نقض شده است. فکرم خیلی دَرهم هست طوری که حتی دیشب یادم رفته بود چمپیونزلیگ دارد و فقط نیمه دوم را با بی میلی و با کادری کوچک و با بی توجهی نگاه کردم. "ا" هم نیست که با هم تحلیل فوتبالی کنیم و شماره ای هم ازش ندارم. هرچی تلاش کردم هیچی برایم وصل نشد و گاهی وسوسه میشم کانفیگ بخرم. این چند وقت دوباره با فکر زیاد باعث شدم احساس تنهایی کنم. چرا دوستم مشتاقِ دیدن من نیست؟ چرا شبیه رفیق هایی که تو ذهنمه نیستیم؟ احتمالا چون رفیقِ اصلیش نیستم. چرا فلانی بهش گفتم بیا فلان جا چت کنیم نیومد؟ خوش به حالتون که خوشگلید، خوش به حالتون که زندگیتون جریان داره حالا به هر شکلی، خوش به حالتون که دوست داشتنی و محبوب هستید! دیگه با 30 و خُرده ای سن اینارو فهمیدم اما گویا احساساتم قرار نیست همسن خودم بشن!
دلم میخاد موهامو کوتاه کنم مثل اوایلِ دو سالِ اخیر، انگار حوصله و تحمل موهامو ندارم مثلِ قدیما، و شاید رنگِ جدید، مثلا یاسی پاستلی یا همون بنفش کمرنگ! اما مطمئن نیستم آرایشگرِ خودم بتونه خوب درش بیاره! و احتمالا هم گرون تر از پارسال! طبقِ معمول هم پدرم مخالفه و وقتی ازش پرسیدم که امسال چه رنگی کنم گفت مشکی، موهایِ خودت! انگار هنوز عادت نکرده! شایدم دوباره سبزآبی کنم یا آبی؟ خودم هم نمیدونم.. عصر با خواهرم کیک درست کردیم و نشستیم با چایی خوردیم. و بعد فیلم Crime 101 رو تماشا کردیم.
+ بکآپ فایل بیان رو نگاه کردم، مطالبی که از بلاگفا آورده بودم داخلش، مالِ سال 2012 هست. کاش اینجا وارد کردن داشت و آرشیوم رو میآوردم. احتمالا سیستمشون هنگ میکرد!
کاش یه سربازِ آمریکایی بودم که ده ها هلیکوپتر با چندصد نفر؛ در کوه ها و مکان هایِ صعب العبور (درست نوشتم؟) در خاکی دیگر، دنبالم میگشتن و در دو روز نجاتم میدادن!
امروز مثِ سال قبل و قبل تر همین نزدیک ها توی طبیعت گذروندیم. صُبح کمی زودتر بیدار شدم. روی علف ها و گل ها شبنم نشسته بود و مدت ها بود شبنم ندیده بودم. صبحانه در طبیعت. گفتم خب حالا بعد از صبحانه معمولا چیکار باید کنیم چون من تاحالا این موقع صبح بیدار نبودم :)) . ناهار به در خواست من جوجه داشتیم. پدرِ من یه داستان عجیب شنیده بود که چند مدت پیش یه خانواده ای جایی آتیش درست کرده بودن و جنگنده دقیق زده وسط آتیش و .. :| گفتم دِ آخه پدر من اینا طبق نقشه پیش میرن. یعنی جای حساس رو با یه آتیش تشخیص نمیدن. اصلا کی اونجا بوده که دقیقا این صحنه رو دیده :| مسخره است. بالاخره حرفِ من شد و با ذغال و آتیش کباب کردیم. نتونستم بعدازظهر بخوابم و الان کمی خوابم گرفته. با اینکه امروز کلی چایی خوردم. بازیِ کارتیِ خواهرزادم رو بازی کردیم. عکاسی کردم، بدمینتون بازی کردم. و گاهی جیغ جیغ و صدایِ بلند خواهرزادم رو تحمل کردم. و با کاهو و ترشی تفریحمون کامل شد! هوا بد نبود. گاهی نسیم سردی می اومد اما آفتاب دلنشین بود. .. سعی کردم با یه گربه دوست بشم اما چون غریبه بودم براش، بهم توجه نکرد. فقط کمی بهم خیره شد. چندتا سبزه هم گره زدم برای آرزوهای مختلف، و یکیش هم برای ج ا بود. در نهایت نوروز امسال هم تمام شد.
+ عکس هامو توی بلاگیکس آپلود کردم کیفیتش اومده پایین ..
حتی سایت حرفه ای فوتبالی هم نداریم. ورزش ۳ هم وسطش پارازیت سیاسی میندازه و زیاد پسندم نیست. سایت فوتبال ۳۶۰ عادل هم بالا نمیاد، من اَپ Fotmob خودمو میخام. چه اسیری شدیم آخه. مگه ما برده ایم ؟! مگه عصر حجره؟ کی اجازه داده اینا برای ما تصمیم بگیرن؟ به چه حقی :/ چی بگم آخه . حتی دوستم هم که بحث فوتبالی میکردیم شمارشو ندارم و تلگرام بود، هووووف ..
بهــآر برایِ من فصلِ عکاسیه. حتی اگه هرسال عکس هام تکراری بشن. یه عالمه عکس دارم. حتی از ابرهایی که دیدم هیچکس بهشون توجه نمیکنه. گاهی مجبورم عکس های شبیه به هم رو پاک کنم.
این حرفم کمی بدجنسیه اما من کمی تویِ عکاسی خوب بودم و کمی تویِ نقاشی. که الان همه هم عکاس شدن و هم نقاش و چون همه گیر شده، دیگه چیزی ندارم که باهاش کمی و گاهی به خودم ببالم :) کاش بیخیالِ این دو مورد شده بودید .. .