روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

من نمیدونم بقیه جاهای کشور چطوریه ولی تو شیراز بعد ناهار انگار بهمون تیر زدن و باید بیُفتیم 😴🥱

دیشب تا حدود 2 و 3 نتونستم بخوابم و اشک میریختم و توی ذهنم همه چیز رو بردم زیر سوال. کلِ خانواده و موجودیتِ خودم رو. تویِ ذهنم گفتم دیگه حتی یه کلمه هم صحبت نمیکنم و کاری به کارِ آنها ندارم و زده بودم به سیمِ آخر. صُبح که بیدار شدم اوضاع آروم بود. پدرم پرسیده بود که بیدار شدم یا نه. سلام هم کردیم. دوشِ آب گرم بعد از گریه های شبونه چسبید. ناهار کلم پلو داشتیم غذایِ محبوب من و خواهرم اینا هم دعوت بودن. اونطوری که تو ذهنم تصمیم گرفته بودم نشد. فقط کمی کمتر صحبت کردم. عصر بارون شدیدی شروع شد. انگار دوشِ حمام رو باز کرده بودن. گاهی همراه با باد بود و بارون کج میزد. منم رفتم زیر بارون و لذت بردم و موش آبکشی شدم. پدر و مادرم اصرار کردن که باید لباس خشک بپوشی. صدایِ رعدوبرق شدید بود. گاهی شک میکردیم صدایِ رعدوبرق هست یا جنگنده و انفجار. حتی صدایِ رعدوبرق ها هم شبیه قدیما نیست. شبیه انفجاره! حتی کمی بعد همگی رفتیم زیر بارون. خیلی بارون خوب و شدیدی بود و هست بعد از مدت ها. 

دیروز عصر با خواهرم اینا رفتیم خونه خاله پ. که هرسال مایلم برم خونشون. با این سنم انتظار نداشتم اما عیدی هم گرفتم. هم من و هم خواهرزادم که کلاس پنجمه :)) یه پونصدیِ خشک و نو ..

این قطعیه اینترنت داره بیشتر از حد من رو خسته میکنه. انگار هیچی نداریم. هیچی و واقعا هم هیچی نداریم. کاش زودتر دوران ظلم تموم بشه .. داشتم تیلور سویفت گوش میدادم و تمام تبعیض ها از جلویِ چشمم عبور کرد. دنیایِ ما و دنیایِ اونا .. و حقِ ما هم دنیایِ اونا بود ..

+ گفتمانِ من برای دوستانم هست، اپِ دوستیابی که نیست ! :|

خیلی سعی کردم تو خودم نگه دارم و حتی چیزی ننویسم اما چون کسی رو ندارم و اینترنت هم محدوده چاره ای نداشتم. منتظرم چراغ خاموش بشه و بغضم رو بیرون بریزم و اشک بریزم.

خانواده یِ خوب و همفکر و آگاه و اَمن خیلی مهمه دوستان، خیلی. ممکنه تا آخر عمر حسرت بشه برای آدم و میشه! حتی اگه بزرگسال بشی! و یکی از فرهنگ های بد ایرانی ها مقدس کردن پدر و مادرهاست. همشون مقدس نیستن.

+ میخواستم روزمرگی و عکس های بهاری و بارونی بگذارم اما در توانم نیست.

جدیدا یه عرزشی توی گشت و گذار می اومد. که حالا خودمو کنترل میکنم و اینجا رو با فحش دادن بهشون کثیف نمیکنم، مسدودش کردم و چقدر لذت بردم از این آپشن :))

+ یکی دیگه رو هم مسدود کردم :)) گشت و گذارِ تمیز مهمه!

عیدهایِ ما چند ساله شبیه گذشته ها نیست. رفت و آمد خاصی نداریم. شاید فکر کنید چه خوب! اما برای من غَم انگیزه و دلگیره! یکی دو تا از خاله هام رو مدت هاست ندیدم! و دلم برای پسرعمویِ بابام تنگ شده. اما امروز قرار بود آشِ رشته بپزیم و بریم پارک بخوریم. هوا نیمه ابری بود. تصمیم گرفتیم به جایِ پارک بریم باغِ دایی. زمین ها سرسبز شده بودن و علف ها گل داده بودن. باغِ کناری آهنگ هایِ شاد و میکس رو بلند کرده بود و صدایِ شادی و خنده می اومد. کوه و ابرهایِ آسمون زیبا شده بودند. آش خوردیم و شبکه اینترنشنال بود و بحثِ جنگ و بی عُرضگی ج ا شد و اینکه قراره زیرساخت و نیروگاه برق رو بزنن و پدرِ من شروع کرد به غصه خوردن و نگرانی! چایی و تخمه خوردیم و عکس هایی هم گرفتم. بعدِ باغ رفتیم خونه خواهرم و دوباره همون شبکه و همون بحثِ برق :)) از شروع جنگ اولین باره که این موضوع برای مردم داره خطرناک و جدی میشه! امیدوارم این اتفاق و قطعیِ برق رخ نده! 

متاسفانه من توی اینکه کی برام کامنت میذاره یا نه. جای دیگه میذاره و برای من نه. دقیق ام و توی برخوردم به مرور اثر میذاره. اونم توی این وضعیت که فضا و سایت و دوست ها کم و محدودن! و من هم حساس ام .. ! هرچند دارم تلاشم رو میکنم که برام مهم نباشه!