روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

درسته من عاشق کریسمسم اما دلیل نمیشه هفت سین رو نچینم؛ گل سنبل و آهنگ شاد و بهاری نخام و عاشق بهار نباشم!

 اینستاگرام جات خیلی خالیه که این عکسام رو استوری کنم!

 بهارتون مُبارک./ 1405

مدام صدای جنگنده میاد. انگار اومدن هواخوری! 

شیرش واقعا سخت بود مخصوصا تو این اندازه !

+ میخام عکس رو توی متن بذارم جای اسلایدر اما با گوشی نمیشه تویِ متن عکس رو کوچک کرد. باگ های تو مُخ!

دیشب و امروز صُبح شیراز رو خیلی زدن. و همینطور صدرا رو .صُبح با صدایِ انفجار بیدار شدم که گویا از همیشه بدتر بود و فکر کردم ادامه یِ رعدوبرق های دیشبه اما دیدم آسمون آبی و صافه! بلند شدم برم wc که دیدم درِ داخل به حیاط باز شده و بعدا فهمیدیم به دلیل موج انفجار بوده! و همینطور سر روی آبشی هم پریده بیرون! کمی بعد دوباره موجِ بعدی. بعد هم که خبر اومد لاریجانی کوشته شده .. حالا که همتون مُردید چرا نت رو وصل نمیکنید :|

اما اخیرا خاطراتِ خوبِ سال هایِ خیلی دور به یادم میاد. ذهنم خاطراتِ بد رو یادش نمیاد قبل از عید! دوران راهنمایی وقتی برای عید تعطیل میشدیم و پیک نوروزی به دست که بویِ کاغذ نو میداد و طرح هایِ بهاری داشت، با دوستامون دوان دوان و با شیطنت میرفتیم خونه. یا سال اول دبیرستان که کلاس ما به زور برای فیزیک اومده بود. با سطل گچ رویِ هم آب میریختیم و جیغ میزدیم. تاسف و دعوایِ معلم پرورشی .. آهنگِ "هم اتاقی برس به دادم" رو با هم میخوندیم. فکر کنم تازه منتشر شده بود. پنچر کردن لاستیکِ معلم از رویِ حِرص ..خندیدن هامون. ترقه آوردن یکی از بچه ها. هوایِ بهاری، بویِ اسپند، .. اون موقع ها اینجوری نوروز میشد.. نمیدونم چرا ذهنم اینها رو بهم یادآوری میکنه. شاید ذهنم به اون شادی و خنده ها نیاز داره ..

دیروز تصمیم گرفتم برم داروخونه. اولین عکس بهاریم رو گرفتم و رفتم همون داروخونه همیشگی که خانم دکترش خوب و کیوته و داروهام رو بدون نسخه میده! همه رو رو کاغذ نوشته بودم و دادم بهش. قرار بود برای یه نفر هم اسیدفولیک بخرم و گفته بود اسیدفولیک 3! سوتی خنده داری بود. فروشنده گفت اسیدفولیک 3 ؟ 3 نداریم کلا! گفتم 2 ؟؟ 4 ؟ من و فروشنده و دکتر خندیدیم :)) گفت 1 و 5 فقط داریم! حالا هروقت یادم میاد خندم میگیره. قرص هام و شامپو سریتا حدودا شد یک و دویست ..!  بعدش رفتم مغازه زیرش .. لوازم تحریر و هنری. قرار بود قلمو و دفترچه بخرم. یه پسرقدبلند و رعنایی هم راهنماییم میکرد. و طبق حدسیاتم این روزها همه از من کوچیکتر هستن حتما! دلم میخواست چندتا ماگ میخریدم. اما برای دل خودم چسب زخم خریدم! بین راه اصلا یادم نبود ماه رمضونه. خیلی خوبه. چون مردم کمی یاد گرفتن سرشون تو ک... خودشون باشه!خیابون ها تقریبا شلوغ بود. بعضیا ماهی قرمز انتخاب میکردن و گل فروشی ها گل سُنبل و سینره آورده بودن. باورتون میشه چند روز دیگه نوروزه؟

امشب بارون و رعدوبرق شدیدی اومد. بارونی شبیه دوشِ حمام و تگرگ های کوچک. رفتم زیر بارون و کامل خیس شدم. یادِ حرف یه نفر افتادم که گفت از وقتی د/یکتا/تور کشته شده ایران داره برف و بارون میاد:)) امشب بعد مدت ها از بیرون پیتزا سفارش دادم. با این قیمت ها پیتزا هم برای خیلی ها دیگه توی لیست خرید نیست! 
+ این نوشته رو یه بار اشتباهی پاک کردم و دوباره از اول :(((
+ میخواستم بخش اسلایدر هم تست کنم اگه کادربندی بد شده متاسفم!

 

غمگینم؛ نمیدونم دقیقا به کدوم علت، احساسِ تنهایی میکنم. نیاز دارم دوستم رو ببینم اما نشده. حس میکنم هیچکس رو ندارم. انگار هیچکس نیست. حتی اینجا توی وبلاگ. دل تنگم . برای همه چیز. حتی حتی برای پیک نوروزی مدرسه! میدونم امشب هم میگذره و ممکنه تاثیر قطعیه اینترنته! .. داشتم فکر میکردم که توی این دوران و بحران آیا کسی رو دارید که از روزهای اول بهتون پیام بده ؟ حالتون رو بپرسه ؟ (منظورم بیرون از خانواده است) شاید فقط یه نفر اونم احتمالا میخاد مطمئن بشه نت سراسری قطعه! معمولا اون آدمی که شروع میکنه به این کار خودمم .. فلانی خوبی؟ فلانی سمت شما اوضاع خوبه؟ هرچند سعی کردم این رفتارم رو کمتر و کمتر کنم. و به نظرم این عمقِ تنهاییه یا شاید بی اهمیت بودن! اما خب این هم میگذره مثلِ بقیه موقعیت ها .. :)

هوای شیراز بارونیه. بارونِ قبل از بهار؛ .. امروز دوباره از دور صدایِ جنگنده اومد و رفتم زیر بارون و تویِ آسمون ها دنبالش میگشتم و حتی بدم نمی اومد دست تکون بدم براش. اما چیزی ندیدم. کمی بعد صدا و موج انفجار اومد. شاید دو سه بار. توی عمرم شاید گمان نمیکردم که جنگ رو تجربه کنم.. اما حالا میبینم که خیلی چیزها تجربه کردیم! و یه عالمه نفرت هم دارم به همون هایی که زندگیمون رو نابود کردن. شنیدم که میگن قبل از اینکه به دنیا بیای ازت میپرسن دوست داری کجا به دنیا بیای؟ من غلط کرده باشم گفته باشم ایران! من با علاقه ام به غرب چرا باید اینو خواسته باشم!

شب ها حدود 1 یا 2 میخوابم و صبح ها 10:30 بیدار میشم. صبحونه و چایی و کمی اخبار. بعد ناهار .. و بعد خوابم میاد و چرت میزنم. یا تویِ چرت و گوشیم دو سه تا بازی ایرانی انجام میدم! مجبورم .. توی دلم مایلم نقاشی کنم اما نمیتونم عملیش کنم. حوصله اش رو ندارم. هرچند دوتا گواش شین هان جدید هم خریدم! عصر توی خونه زده میشه بی بی سی و من به اتاقم پناه میبرم. چون زیادی سمت حکومت اخبار میگه و همینطور تحلیل هاشون. وقتی یه تقریبا عرز/شی تو خونه داشته باشید اوضاع یکم سخت تر میگذره. تحمل و صبر لازمه! گاهی با خودم میگم چرا هدایت نمیشه؟ چرا متوجه نیست؟ چرا هنوز توی تَوَهم و ذهنش آمریکا و اسراییل بد هستن!  گاهی هم با خواهرم شبکه ها رو میگردیم و فیلم تماشا میکنیم. ترجیحا فیلم های بُکش بُکش! شام و باز بازی و وبلاگ ها و شاید کمی اخبار. درک نمیکنم که توی سال 2026 چرا اینترنت ندارم و بعد بیشتر فحش میدم و نفرین میکنم! دکتر کاش دمِ دستم بودی و دوز قرصم رو بیشتر میکردی! دلم برای دوستایِ خارجیم تنگ شده. میخام باهاشون دوباره چت کنم.. گاهی هم احساسِ تنهایی میکنم. آزادی بیان نیست توی نت ملی؛ دوستم رو مدت هاست ندیدم و از طرفی نمیتونم با دوستام چت کنم!

پشتِ تلفن میگه: دعا کنین. به عمد میگم: دعایِ چی؟ دعایِ بارون؟ میگه بارون که داره میاد! و تقریبا به عمد میگه: دعایِ پیروزیِ اسلام بر کفار. منم میگم: من همچین دعایی نمیکنم و بعد میگه: پشت تلفن هستیا .. (از ترسش و شنود)!! 

این عکس رو که دیدم؛ گفتم عه شبیه منه! اوایل امسال که موهام رو دوباره کوتاه کردم و بعد سرخابی  . حدودا این رنگی بود؛ گاهی روشن تر. هرچند الان موهام بلند شده و موهای مشکی و سفید خودم هم نمایان شده .. نمیدونم سالِ دیگه رنگِ جدیدی میزنم یا بیخیال میشم!

حداقل یه کامنت برام بذارید ببینم چطوریه 🥲

نیمه گمشده یا یارِ عزیزم اگه در حد "هگست" جذاب و سسکی نیستی نیا که منتفیه!