روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

صبح که بیدار شدم به چراغِ محافظ تویِ اتاقم نگاه کردم و دیدم هنوز برق وجود داره. هرچند انگار میدونستم اتفاقی نخواهد افتاد. نمیدانم حسم بود یا نمیخواستم باور کنم ! امروز صُبح همزمان که از دل درد به خودم میپیچیدم و قرص خوردم دنبال تحلیلی میگشتم که چرا ترامپِ فُلان فُلان شده آتش بس کرده، ناراحت و عصبی بودم که ما رو 2 هفته با ج ا میخاد تنها بگذاره. بدون جنگ و بدون اینترنت. 2 هفته خیلی زیاد است! به قولِ آقای وِیسی سیاست بالا و پایین زیاد دارد. نمیدانم چرا همه دیکتاتورها سقوط میکنند به جز .. تحلیل و خبر زیاد است. شنیده ام که آتش بس نقض شده است. فکرم خیلی دَرهم هست طوری که حتی دیشب یادم رفته بود چمپیونزلیگ دارد و فقط نیمه دوم را با بی میلی و با کادری کوچک و با بی توجهی نگاه کردم. "ا" هم نیست که با هم تحلیل فوتبالی کنیم و شماره ای هم ازش ندارم. هرچی تلاش کردم هیچی برایم وصل نشد و گاهی وسوسه میشم کانفیگ بخرم. این چند وقت دوباره با فکر زیاد باعث شدم احساس تنهایی کنم. چرا دوستم مشتاقِ دیدن من نیست؟ چرا شبیه رفیق هایی که تو ذهنمه نیستیم؟ احتمالا چون رفیقِ اصلیش نیستم. چرا فلانی بهش گفتم بیا فلان جا چت کنیم نیومد؟ خوش به حالتون که خوشگلید، خوش به حالتون که زندگیتون جریان داره حالا به هر شکلی، خوش به حالتون که دوست داشتنی و محبوب هستید! دیگه با 30 و خُرده ای سن اینارو فهمیدم اما گویا احساساتم قرار نیست همسن خودم بشن! 

دلم میخاد موهامو کوتاه کنم مثل اوایلِ دو سالِ اخیر، انگار حوصله و تحمل موهامو ندارم مثلِ قدیما، و شاید رنگِ جدید، مثلا یاسی پاستلی یا همون بنفش کمرنگ! اما مطمئن نیستم آرایشگرِ خودم بتونه خوب درش بیاره! و احتمالا هم گرون تر از پارسال! طبقِ معمول هم پدرم مخالفه و وقتی ازش پرسیدم که امسال چه رنگی کنم گفت مشکی، موهایِ خودت! انگار هنوز عادت نکرده! شایدم دوباره سبزآبی کنم یا آبی؟ خودم هم نمیدونم.. عصر با خواهرم کیک درست کردیم و نشستیم با چایی خوردیم. و بعد فیلم Crime 101 رو تماشا کردیم. 

+ بکآپ فایل بیان رو نگاه کردم، مطالبی که از بلاگفا آورده بودم داخلش، مالِ سال 2012 هست. کاش اینجا وارد کردن داشت و آرشیوم رو میآوردم. احتمالا سیستمشون هنگ میکرد!