روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

دوشنبه بود که خواهرم و خواهرزادم اومدن اینجا، من نوبت دکتر داشتم که سایت اطلاع داد نوبتم لغو شده. تصمیم گرفتیم 3 تایی بریم بازارِ وکیل، خواهرزادم اولین بار بود سوار مترو میشد و نمیدونم چرا خوشش اومد! پیاده روی کردیم و تویِ بازار وکیل گشتیم. انتظار نداشتم اینقدر شلوغ باشه. رفتیم سرایِ مشیر، هوا خنک بود و همه در حالِ خوردنِ فالوده و بستنی بودن. نزدیکِ سرایِ مشیر قره قروت خریدیم که پسندمون شد. با کُلی درگیری در انتخاب و چندین بار بررسی و برو بیا، دو تا گوشواره خریدم. خواهرزادم هم که هرچیزی میدید میگفت میخام! تویِ مسیرهایی که بودیم خواهرم به خواهرزادم به صورت جدی گفت بلند نخند و عادت میکنی و ..! و من چقدر خشمگین و ناراحت شدم از این حرف و حماقت اما نمیتونستم چیزی بگم. چرا نباید بلند میخندید؟ این چه حرفِ مزخرفی و بولشتی بود؟ از درون داشتم منفجر میشدم از این فکرهای پوسیده و عقیده هایی که داره! وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودم. روز بعدش دوباره رفتیم بازارِ وکیل. این بار با مامان و خواهر دیگه ام. بین راه که میخواستیم سوارِ اتوبوس بشیم. خواهرزادم با اینکه دیگه کلاس پنجُمه کمی گریه کرد و گفت من مترو میخام! ما هم مجبور شدیم از هم جدا بشیم و ما رفتیم سمت مترو. تویِ مترو هم کماندوهای اراذل اوباش یه گوشه ای نشسته بودن برایِ خودشون با پرچم و مسخره کردن USA و هیچکس توجهی بهشون نمیکرد. تویِ سرایِ مشیر رسیدیم به همدیگه؛ و فالوده و آب هویج بستنی خوردیم. کم کم بارون شروع به باریدن کرد. بارونِ بهاری بود .. من دوباره یه گوشواره دیگه هم خریدم! کمی لباس و این چیزها خریدیم و کمی گشتیم. وقتی وسط بازارِ وکیل آدرس میپرسیدیم مغازه دارها اصلا حوصله نداشتن :)) بعد از بارونِ بهاری هوا خنک تر شد و تمیزتر. نشسته بودیم بیرون و از اطرافِ مسجدِ وکیل و کافه ها و اون فضا لذت میبردیم. قدم میزدیم و بویِ بهارنارنج می اومد مخصوصا از درخت هایِ تویِ موزه پارس .. دوباره خسته رسیدیم خونه و نتونستم پست بذارم. برای فرداش نوبت دکترم رو تمدید کردم ..

دکترم تویِ زند بود و پیاده روی کردم .. هرجا نگاه میکردم پرچم ج ا بود و شهر رو زشت کرده بودن .. زود رسیدم مطب. هزینه رو با سایت داده بودم 600 تومن ناقابل برای دکتر و حدود 30 تومن هم سایت میگیره! زودتر از زمانِ خودم نوبتم شُد. دکتر مثلِ همیشه من رو تحویل گرفت و گفت از این ورا. اینکه چرا دیر میام و هروقت دلم بخاد میام اما با خوشرویی میگفت :)) از خوابِ زیادم گفتم و چیزهایی که اذیتم میکنه. استرسی که خواهرم بهم وارد کرده بود. نداشتن شغل؛ خودکشی، چیزهایی میگفت که منطقی بود اما من درکی ازشون ندارم. میگفت همه در حالِ بقا هستیم. بعد از بحثِ خودکشی، اون چند ثانیه ای که سکوت شد و فقط به هم نگاه میکردیم .. یه قرص جدید اضافه کرد. کمی قدم زدم و بعد با مترو رفتم ساختمان الف و لوازم تحریر و هنری. چقدر همه چیز گرون بود. چسب کاغذی گرفتم. 107 تومن. یادم اومد سال ها پیش که 10 تا 15 تومن بود. دوباره خسته رسیدم خونه و بعد فوتبال تماشا کردم. هربار میخواستم خاطراتم رو بنویسم نمیشد. تصمیم گرفتم شنبه برم داروخونه.

+ دو ساعته میخام عکس آپلود کنم بذارم، ای لعنت به این اینترنت 

دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟ کلاه سَرم بود و کلاه لباسم هم قبول نمیکرد دوباره بندازم رو اون کلاه!؟ الان که فکر میکنم میبینم این ته حقارت و بردگی بود .. خلاصه .. مترو هم رایگان بود و نمیدونم چرا! رفتیم بازار وکیل و دیدیم در به طور کامل بسته است. اونجا رفتیم یه کافه اما پاستا نداشت و بیخیال شدیم. رفتیم قدم زدیم و گپ زدیم. مغازه ها تک و توک باز بودن. یه قسمتی نوازنده و دف بود و مردم دورشون جمع شده بودن. گفتم یه رقصنده اون وسط کم داره! نسیمِ خنکی می اومد و بوی بهار نارنج پیچیده بود. رفتیم سمتِ زند و نشان و بلد هم درست کار نمیکردن و کافه پیدا نکردیم. گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بریم معالی آباد. دوباره سوار مترو شدیم و بین راه تصمیم گرفتیم جایِ دیگه پیاده بشیم که اشتباه کردیم! بعد از کلی گیج بازی و کار نکردن نشان؛ دیدیم خیلی گرسنه شدیم و کافه خوب پیدا نمیشه! اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه آبی و دعا کردیم جا داشته باشن! اسنپیه آهنگ های خوبی داشت و ما به صورت ریز و با دست حرکات موزون انجام دادیم و خندیدیم. کافه جا بود و پیتزا سفارش دادیم و گفت نوشابه نداریم و میخواست نوشیدنی هایِ دیگه رو بکنه تو پاچمون که قبول نکردیم! پیتزا خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم، کادویِ تولدش که برایِ بهمن بود رو بهش دادم .. پسندید! برگشتنه تویِ قُدوسی قدم زدیم و خاطراتی هم مرور کردیم از اونجا و یارش اومد و سوار شدیم. سگِ بامزه اش هم همراهش بود که با من آشنایی نداشت! آرومتر که شد کلی قربون صدقه اش رفتم :)) تویِ راه هم عرازشه رو میدیدم. موزیک گوش دادیم؛ گپ زدیم و میخواستن من رو تا جایی برسونن که چون داشت دیروقت میشد منو تا حدودِ خونه رسوندن. و واقعا هَم نیاز داشتم! 

+ چلسی 0-1 منچستر یوناتید

+ میخواستم عکس رو تویِ پست بذارم اما راست چین کردن عکس نداره! عجیبه واقعا

من نمیدونم بقیه جاهای کشور چطوریه ولی تو شیراز بعد ناهار انگار بهمون تیر زدن و باید بیُفتیم 😴🥱