Setareh | 12:35 1405/2/12 | | از اونجایی که من آرشیونگه دار هستم، ناراحت بودم که اینستاگرام ندارم و آرشیوها و عکس های اینستام به هم خورده و ناقص شد :) و کمی فُحشِ مجدد دادم! و از شانسِ من دیروز هم اینجا قطع بود .. فقط خواهرزادم بهم کادوهایِ خیلی کوچولو داد و یه نامه که تولدمو تبریک گفته بود و نوشته بود دوستم داره ᰔᩚ :) در حالی که روز تولدم خواهرم گفت بدم میاد ازت :))
+ تنها چیزی که روز تولد خوشم میاد کیکه! که اون هم خودم میگم بخریم، هیچ نکته مثبتِ دیگه ای نداره و هرسال هم غم انگیزه .. :)
Setareh | 00:37 1405/2/11 | | دوشنبه بود که خواهرم و خواهرزادم اومدن اینجا، من نوبت دکتر داشتم که سایت اطلاع داد نوبتم لغو شده. تصمیم گرفتیم 3 تایی بریم بازارِ وکیل، خواهرزادم اولین بار بود سوار مترو میشد و نمیدونم چرا خوشش اومد! پیاده روی کردیم و تویِ بازار وکیل گشتیم. انتظار نداشتم اینقدر شلوغ باشه. رفتیم سرایِ مشیر، هوا خنک بود و همه در حالِ خوردنِ فالوده و بستنی بودن. نزدیکِ سرایِ مشیر قره قروت خریدیم که پسندمون شد. با کُلی درگیری در انتخاب و چندین بار بررسی و برو بیا، دو تا گوشواره خریدم. خواهرزادم هم که هرچیزی میدید میگفت میخام! تویِ مسیرهایی که بودیم خواهرم به خواهرزادم به صورت جدی گفت بلند نخند و عادت میکنی و ..! و من چقدر خشمگین و ناراحت شدم از این حرف و حماقت اما نمیتونستم چیزی بگم. چرا نباید بلند میخندید؟ این چه حرفِ مزخرفی و بولشتی بود؟ از درون داشتم منفجر میشدم از این فکرهای پوسیده و عقیده هایی که داره! وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودم. روز بعدش دوباره رفتیم بازارِ وکیل. این بار با مامان و خواهر دیگه ام. بین راه که میخواستیم سوارِ اتوبوس بشیم. خواهرزادم با اینکه دیگه کلاس پنجُمه کمی گریه کرد و گفت من مترو میخام! ما هم مجبور شدیم از هم جدا بشیم و ما رفتیم سمت مترو. تویِ مترو هم کماندوهای اراذل اوباش یه گوشه ای نشسته بودن برایِ خودشون با پرچم و مسخره کردن USA و هیچکس توجهی بهشون نمیکرد. تویِ سرایِ مشیر رسیدیم به همدیگه؛ و فالوده و آب هویج بستنی خوردیم. کم کم بارون شروع به باریدن کرد. بارونِ بهاری بود .. من دوباره یه گوشواره دیگه هم خریدم! کمی لباس و این چیزها خریدیم و کمی گشتیم. وقتی وسط بازارِ وکیل آدرس میپرسیدیم مغازه دارها اصلا حوصله نداشتن :)) بعد از بارونِ بهاری هوا خنک تر شد و تمیزتر. نشسته بودیم بیرون و از اطرافِ مسجدِ وکیل و کافه ها و اون فضا لذت میبردیم. قدم میزدیم و بویِ بهارنارنج می اومد مخصوصا از درخت هایِ تویِ موزه پارس .. دوباره خسته رسیدیم خونه و نتونستم پست بذارم. برای فرداش نوبت دکترم رو تمدید کردم ..
دکترم تویِ زند بود و پیاده روی کردم .. هرجا نگاه میکردم پرچم ج ا بود و شهر رو زشت کرده بودن .. زود رسیدم مطب. هزینه رو با سایت داده بودم 600 تومن ناقابل برای دکتر و حدود 30 تومن هم سایت میگیره! زودتر از زمانِ خودم نوبتم شُد. دکتر مثلِ همیشه من رو تحویل گرفت و گفت از این ورا. اینکه چرا دیر میام و هروقت دلم بخاد میام اما با خوشرویی میگفت :)) از خوابِ زیادم گفتم و چیزهایی که اذیتم میکنه. استرسی که خواهرم بهم وارد کرده بود. نداشتن شغل؛ خودکشی، چیزهایی میگفت که منطقی بود اما من درکی ازشون ندارم. میگفت همه در حالِ بقا هستیم. بعد از بحثِ خودکشی، اون چند ثانیه ای که سکوت شد و فقط به هم نگاه میکردیم .. یه قرص جدید اضافه کرد. کمی قدم زدم و بعد با مترو رفتم ساختمان الف و لوازم تحریر و هنری. چقدر همه چیز گرون بود. چسب کاغذی گرفتم. 107 تومن. یادم اومد سال ها پیش که 10 تا 15 تومن بود. دوباره خسته رسیدم خونه و بعد فوتبال تماشا کردم. هربار میخواستم خاطراتم رو بنویسم نمیشد. تصمیم گرفتم شنبه برم داروخونه.
+ دو ساعته میخام عکس آپلود کنم بذارم، ای لعنت به این اینترنت
Setareh | 23:56 1405/1/29 | | دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟ کلاه سَرم بود و کلاه لباسم هم قبول نمیکرد دوباره بندازم رو اون کلاه!؟ الان که فکر میکنم میبینم این ته حقارت و بردگی بود .. خلاصه .. مترو هم رایگان بود و نمیدونم چرا! رفتیم بازار وکیل و دیدیم در به طور کامل بسته است. اونجا رفتیم یه کافه اما پاستا نداشت و بیخیال شدیم. رفتیم قدم زدیم و گپ زدیم. مغازه ها تک و توک باز بودن. یه قسمتی نوازنده و دف بود و مردم دورشون جمع شده بودن. گفتم یه رقصنده اون وسط کم داره! نسیمِ خنکی می اومد و بوی بهار نارنج پیچیده بود. رفتیم سمتِ زند و نشان و بلد هم درست کار نمیکردن و کافه پیدا نکردیم. گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بریم معالی آباد. دوباره سوار مترو شدیم و بین راه تصمیم گرفتیم جایِ دیگه پیاده بشیم که اشتباه کردیم! بعد از کلی گیج بازی و کار نکردن نشان؛ دیدیم خیلی گرسنه شدیم و کافه خوب پیدا نمیشه! اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه آبی و دعا کردیم جا داشته باشن! اسنپیه آهنگ های خوبی داشت و ما به صورت ریز و با دست حرکات موزون انجام دادیم و خندیدیم. کافه جا بود و پیتزا سفارش دادیم و گفت نوشابه نداریم و میخواست نوشیدنی هایِ دیگه رو بکنه تو پاچمون که قبول نکردیم! پیتزا خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم، کادویِ تولدش که برایِ بهمن بود رو بهش دادم .. پسندید! برگشتنه تویِ قُدوسی قدم زدیم و خاطراتی هم مرور کردیم از اونجا و یارش اومد و سوار شدیم. سگِ بامزه اش هم همراهش بود که با من آشنایی نداشت! آرومتر که شد کلی قربون صدقه اش رفتم :)) تویِ راه هم عرازشه رو میدیدم. موزیک گوش دادیم؛ گپ زدیم و میخواستن من رو تا جایی برسونن که چون داشت دیروقت میشد منو تا حدودِ خونه رسوندن. و واقعا هَم نیاز داشتم!
+ چلسی 0-1 منچستر یوناتید
+ میخواستم عکس رو تویِ پست بذارم اما راست چین کردن عکس نداره! عجیبه واقعا
Setareh | 23:25 1405/1/13 | | امروز مثِ سال قبل و قبل تر همین نزدیک ها توی طبیعت گذروندیم. صُبح کمی زودتر بیدار شدم. روی علف ها و گل ها شبنم نشسته بود و مدت ها بود شبنم ندیده بودم. صبحانه در طبیعت. گفتم خب حالا بعد از صبحانه معمولا چیکار باید کنیم چون من تاحالا این موقع صبح بیدار نبودم :)) . ناهار به در خواست من جوجه داشتیم. پدرِ من یه داستان عجیب شنیده بود که چند مدت پیش یه خانواده ای جایی آتیش درست کرده بودن و جنگنده دقیق زده وسط آتیش و .. :| گفتم دِ آخه پدر من اینا طبق نقشه پیش میرن. یعنی جای حساس رو با یه آتیش تشخیص نمیدن. اصلا کی اونجا بوده که دقیقا این صحنه رو دیده :| مسخره است. بالاخره حرفِ من شد و با ذغال و آتیش کباب کردیم. نتونستم بعدازظهر بخوابم و الان کمی خوابم گرفته. با اینکه امروز کلی چایی خوردم. بازیِ کارتیِ خواهرزادم رو بازی کردیم. عکاسی کردم، بدمینتون بازی کردم. و گاهی جیغ جیغ و صدایِ بلند خواهرزادم رو تحمل کردم. و با کاهو و ترشی تفریحمون کامل شد! هوا بد نبود. گاهی نسیم سردی می اومد اما آفتاب دلنشین بود. .. سعی کردم با یه گربه دوست بشم اما چون غریبه بودم براش، بهم توجه نکرد. فقط کمی بهم خیره شد. چندتا سبزه هم گره زدم برای آرزوهای مختلف، و یکیش هم برای ج ا بود. در نهایت نوروز امسال هم تمام شد.
+ عکس هامو توی بلاگیکس آپلود کردم کیفیتش اومده پایین ..
Setareh | 17:11 1405/1/11 | | بهــآر برایِ من فصلِ عکاسیه. حتی اگه هرسال عکس هام تکراری بشن. یه عالمه عکس دارم. حتی از ابرهایی که دیدم هیچکس بهشون توجه نمیکنه. گاهی مجبورم عکس های شبیه به هم رو پاک کنم.
این حرفم کمی بدجنسیه اما من کمی تویِ عکاسی خوب بودم و کمی تویِ نقاشی. که الان همه هم عکاس شدن و هم نقاش و چون همه گیر شده، دیگه چیزی ندارم که باهاش کمی و گاهی به خودم ببالم :) کاش بیخیالِ این دو مورد شده بودید .. .
Setareh | 00:31 1405/1/7 | | دیشب تا حدود 2 و 3 نتونستم بخوابم و اشک میریختم و توی ذهنم همه چیز رو بردم زیر سوال. کلِ خانواده و موجودیتِ خودم رو. تویِ ذهنم گفتم دیگه حتی یه کلمه هم صحبت نمیکنم و کاری به کارِ آنها ندارم و زده بودم به سیمِ آخر. صُبح که بیدار شدم اوضاع آروم بود. پدرم پرسیده بود که بیدار شدم یا نه. سلام هم کردیم. دوشِ آب گرم بعد از گریه های شبونه چسبید. ناهار کلم پلو داشتیم غذایِ محبوب من و خواهرم اینا هم دعوت بودن. اونطوری که تو ذهنم تصمیم گرفته بودم نشد. فقط کمی کمتر صحبت کردم. عصر بارون شدیدی شروع شد. انگار دوشِ حمام رو باز کرده بودن. گاهی همراه با باد بود و بارون کج میزد. منم رفتم زیر بارون و لذت بردم و موش آبکشی شدم. پدر و مادرم اصرار کردن که باید لباس خشک بپوشی. صدایِ رعدوبرق شدید بود. گاهی شک میکردیم صدایِ رعدوبرق هست یا جنگنده و انفجار. حتی صدایِ رعدوبرق ها هم شبیه قدیما نیست. شبیه انفجاره! حتی کمی بعد همگی رفتیم زیر بارون. خیلی بارون خوب و شدیدی بود و هست بعد از مدت ها.
دیروز عصر با خواهرم اینا رفتیم خونه خاله پ. که هرسال مایلم برم خونشون. با این سنم انتظار نداشتم اما عیدی هم گرفتم. هم من و هم خواهرزادم که کلاس پنجمه :)) یه پونصدیِ خشک و نو ..
این قطعیه اینترنت داره بیشتر از حد من رو خسته میکنه. انگار هیچی نداریم. هیچی و واقعا هم هیچی نداریم. کاش زودتر دوران ظلم تموم بشه .. داشتم تیلور سویفت گوش میدادم و تمام تبعیض ها از جلویِ چشمم عبور کرد. دنیایِ ما و دنیایِ اونا .. و حقِ ما هم دنیایِ اونا بود ..
+ گفتمانِ من برای دوستانم هست، اپِ دوستیابی که نیست ! :|
Setareh | 23:48 1405/1/2 | | عیدهایِ ما چند ساله شبیه گذشته ها نیست. رفت و آمد خاصی نداریم. شاید فکر کنید چه خوب! اما برای من غَم انگیزه و دلگیره! یکی دو تا از خاله هام رو مدت هاست ندیدم! و دلم برای پسرعمویِ بابام تنگ شده. اما امروز قرار بود آشِ رشته بپزیم و بریم پارک بخوریم. هوا نیمه ابری بود. تصمیم گرفتیم به جایِ پارک بریم باغِ دایی. زمین ها سرسبز شده بودن و علف ها گل داده بودن. باغِ کناری آهنگ هایِ شاد و میکس رو بلند کرده بود و صدایِ شادی و خنده می اومد. کوه و ابرهایِ آسمون زیبا شده بودند. آش خوردیم و شبکه اینترنشنال بود و بحثِ جنگ و بی عُرضگی ج ا شد و اینکه قراره زیرساخت و نیروگاه برق رو بزنن و پدرِ من شروع کرد به غصه خوردن و نگرانی! چایی و تخمه خوردیم و عکس هایی هم گرفتم. بعدِ باغ رفتیم خونه خواهرم و دوباره همون شبکه و همون بحثِ برق :)) از شروع جنگ اولین باره که این موضوع برای مردم داره خطرناک و جدی میشه! امیدوارم این اتفاق و قطعیِ برق رخ نده!
Setareh | 23:25 1404/12/29 | | درسته من عاشق کریسمسم اما دلیل نمیشه هفت سین رو نچینم؛ گل سنبل و آهنگ شاد و بهاری نخام و عاشق بهار نباشم!
اینستاگرام جات خیلی خالیه که این عکسام رو استوری کنم!
بهارتون مُبارک./ 1405
Setareh | 01:05 1404/12/28 | | مدام صدای جنگنده میاد. انگار اومدن هواخوری!
شیرش واقعا سخت بود مخصوصا تو این اندازه !
+ میخام عکس رو توی متن بذارم جای اسلایدر اما با گوشی نمیشه تویِ متن عکس رو کوچک کرد. باگ های تو مُخ!
Setareh | 01:05 1404/12/26 | | دیروز تصمیم گرفتم برم داروخونه. اولین عکس بهاریم رو گرفتم و رفتم همون داروخونه همیشگی که خانم دکترش خوب و کیوته و داروهام رو بدون نسخه میده! همه رو رو کاغذ نوشته بودم و دادم بهش. قرار بود برای یه نفر هم اسیدفولیک بخرم و گفته بود اسیدفولیک 3! سوتی خنده داری بود. فروشنده گفت اسیدفولیک 3 ؟ 3 نداریم کلا! گفتم 2 ؟؟ 4 ؟ من و فروشنده و دکتر خندیدیم :)) گفت 1 و 5 فقط داریم! حالا هروقت یادم میاد خندم میگیره. قرص هام و شامپو سریتا حدودا شد یک و دویست ..! بعدش رفتم مغازه زیرش .. لوازم تحریر و هنری. قرار بود قلمو و دفترچه بخرم. یه پسرقدبلند و رعنایی هم راهنماییم میکرد. و طبق حدسیاتم این روزها همه از من کوچیکتر هستن حتما! دلم میخواست چندتا ماگ میخریدم. اما برای دل خودم چسب زخم خریدم! بین راه اصلا یادم نبود ماه رمضونه. خیلی خوبه. چون مردم کمی یاد گرفتن سرشون تو ک... خودشون باشه!خیابون ها تقریبا شلوغ بود. بعضیا ماهی قرمز انتخاب میکردن و گل فروشی ها گل سُنبل و سینره آورده بودن. باورتون میشه چند روز دیگه نوروزه؟
امشب بارون و رعدوبرق شدیدی اومد. بارونی شبیه دوشِ حمام و تگرگ های کوچک. رفتم زیر بارون و کامل خیس شدم. یادِ حرف یه نفر افتادم که گفت از وقتی د/یکتا/تور کشته شده ایران داره برف و بارون میاد:)) امشب بعد مدت ها از بیرون پیتزا سفارش دادم. با این قیمت ها پیتزا هم برای خیلی ها دیگه توی لیست خرید نیست!
+ این نوشته رو یه بار اشتباهی پاک کردم و دوباره از اول :(((
+ میخواستم بخش اسلایدر هم تست کنم اگه کادربندی بد شده متاسفم!