دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟ کلاه سَرم بود و کلاه لباسم هم قبول نمیکرد دوباره بندازم رو اون کلاه!؟ الان که فکر میکنم میبینم این ته حقارت و بردگی بود .. خلاصه .. مترو هم رایگان بود و نمیدونم چرا! رفتیم بازار وکیل و دیدیم در به طور کامل بسته است. اونجا رفتیم یه کافه اما پاستا نداشت و بیخیال شدیم. رفتیم قدم زدیم و گپ زدیم. مغازه ها تک و توک باز بودن. یه قسمتی نوازنده و دف بود و مردم دورشون جمع شده بودن. گفتم یه رقصنده اون وسط کم داره! نسیمِ خنکی می اومد و بوی بهار نارنج پیچیده بود. رفتیم سمتِ زند و نشان و بلد هم درست کار نمیکردن و کافه پیدا نکردیم. گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بریم معالی آباد. دوباره سوار مترو شدیم و بین راه تصمیم گرفتیم جایِ دیگه پیاده بشیم که اشتباه کردیم! بعد از کلی گیج بازی و کار نکردن نشان؛ دیدیم خیلی گرسنه شدیم و کافه خوب پیدا نمیشه! اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه آبی و دعا کردیم جا داشته باشن! اسنپیه آهنگ های خوبی داشت و ما به صورت ریز و با دست حرکات موزون انجام دادیم و خندیدیم. کافه جا بود و پیتزا سفارش دادیم و گفت نوشابه نداریم و میخواست نوشیدنی هایِ دیگه رو بکنه تو پاچمون که قبول نکردیم! پیتزا خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم، کادویِ تولدش که برایِ بهمن بود رو بهش دادم .. پسندید! برگشتنه تویِ قُدوسی قدم زدیم و خاطراتی هم مرور کردیم از اونجا و یارش اومد و سوار شدیم. سگِ بامزه اش هم همراهش بود که با من آشنایی نداشت! آرومتر که شد کلی قربون صدقه اش رفتم :)) تویِ راه هم عرازشه رو میدیدم. موزیک گوش دادیم؛ گپ زدیم و میخواستن من رو تا جایی برسونن که چون داشت دیروقت میشد منو تا حدودِ خونه رسوندن. و واقعا هَم نیاز داشتم!
+ چلسی 0-1 منچستر یوناتید
+ میخواستم عکس رو تویِ پست بذارم اما راست چین کردن عکس نداره! عجیبه واقعا
