روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

تصمیم داشتم برگردم بلاگفا، اما از اونجایی که بدون Vpn برایِ من باز نمیشه؛ کلافه میشم؛ مخصوصا تویِ ویندوز. عادت کرده بودم اونجا پست هایِ کوتاه مینوشتم. شاید چون محدودیت تعدادِ پست در روز رو نداره.
هوا گرم شُده. هوا من رو یادِ امتحاناتِ خرداد و یا امتحان نهایی میندازه. هرسال برای مَن همینه و هرسال هم مینویسم همین ها رو. هرسال و هرسال! در حالی که هیچ خاطره ای از دانشگاه نمیاد تو ذهنم مگر خودم بهش فکر کنم. هیچ!! اما مدرسه .. نمیفهمم چی تویِ اون روزها بوده که هیچوقت با این همه سال از ذهنم نمیره و یا کمرنگ نمیشه. انگار چیزی رو جا گذاشتم تو اون روزها. حتی سال هایِ قبل ترش. یادمه مدرسه که کلا تموم شُد و آخرین امتحان نهایی رو دادیم من گریه میکردم. دلم برایِ دوستام تنگ میشُد و مدیرِ گوگولی و مهربونمون که با من هَم خوب بود. و شاید چون نمیدونستم بعدِ مدرسه باید چیکار کنم و شاید چون خونه رو دوست نداشتم. شاید هم چون اون زمان تویِ زندگیم کارهایِ خاص و متنوعی نمیکردم. مثلِ بقیه کلاس هایِ خاصی نمیرفتم. تو کوچه و همسایه دوست خاصی نداشتم . واقعا دوست دارم بدونم چرا این دلتنگی و خاطرات بعد این همه سال تموم نمیشن تویِ ذهنم. گاهی به مغزم و احساساتم میگم خیلی سال گذشته چرا نمیفهمی! هروقت این چیزها یادم میاد، به این فکر میکنم که چرا هیچکسِ دیگه شبیهِ من نیست. حتی مدرسه هم جایِ جذابی نبود که! گاهی به طرزِ شدیدی دلم میخاد برگردم به اون روزها. بعید میدونم کسی دلش بخواد برگرده به روزایِ مدرسه. چطور میشه که همه چیز یادمه! هرچند دفتر خاطراتم هم هنوز وجود داره. اتفاقا امشب دلم آهنگ هایِ دهه 80 میخواست. و آهنگایی رو پیدا کردم تویِ لپ تاپم که تمامِ دوستام رو به یادم آورد که با هم آهنگ ها رو میخوندیم و یا اون دوران گوش میدادیم، یا حتی یادمه که وقتی با اتوبوس رفتیم بورسِ شیراز رو ببینیم راننده چی پخش میکرد (مثلا عبدالمالکی) و بغض کردم. از طرفی انگار همین دیروز بود اما از طرفی انگار هزار سالِ پیش بود.

پ.ن: این یکی از آهنگ هاست که روزایِ آخر امتحانِ نهایی گوش میدادم و قلبم رو فشار میده! البته معروف نیست.. یادمه اون زمان آهنگ وسطش رو دوست داشتم.

دیشب و امروز صُبح شیراز رو خیلی زدن. و همینطور صدرا رو .صُبح با صدایِ انفجار بیدار شدم که گویا از همیشه بدتر بود و فکر کردم ادامه یِ رعدوبرق های دیشبه اما دیدم آسمون آبی و صافه! بلند شدم برم wc که دیدم درِ داخل به حیاط باز شده و بعدا فهمیدیم به دلیل موج انفجار بوده! و همینطور سر روی آبشی هم پریده بیرون! کمی بعد دوباره موجِ بعدی. بعد هم که خبر اومد لاریجانی کوشته شده .. حالا که همتون مُردید چرا نت رو وصل نمیکنید :|

اما اخیرا خاطراتِ خوبِ سال هایِ خیلی دور به یادم میاد. ذهنم خاطراتِ بد رو یادش نمیاد قبل از عید! دوران راهنمایی وقتی برای عید تعطیل میشدیم و پیک نوروزی به دست که بویِ کاغذ نو میداد و طرح هایِ بهاری داشت، با دوستامون دوان دوان و با شیطنت میرفتیم خونه. یا سال اول دبیرستان که کلاس ما به زور برای فیزیک اومده بود. با سطل گچ رویِ هم آب میریختیم و جیغ میزدیم. تاسف و دعوایِ معلم پرورشی .. آهنگِ "هم اتاقی برس به دادم" رو با هم میخوندیم. فکر کنم تازه منتشر شده بود. پنچر کردن لاستیکِ معلم از رویِ حِرص ..خندیدن هامون. ترقه آوردن یکی از بچه ها. هوایِ بهاری، بویِ اسپند، .. اون موقع ها اینجوری نوروز میشد.. نمیدونم چرا ذهنم اینها رو بهم یادآوری میکنه. شاید ذهنم به اون شادی و خنده ها نیاز داره ..