روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

هوای شیراز بارونیه. بارونِ قبل از بهار؛ .. امروز دوباره از دور صدایِ جنگنده اومد و رفتم زیر بارون و تویِ آسمون ها دنبالش میگشتم و حتی بدم نمی اومد دست تکون بدم براش. اما چیزی ندیدم. کمی بعد صدا و موج انفجار اومد. شاید دو سه بار. توی عمرم شاید گمان نمیکردم که جنگ رو تجربه کنم.. اما حالا میبینم که خیلی چیزها تجربه کردیم! و یه عالمه نفرت هم دارم به همون هایی که زندگیمون رو نابود کردن. شنیدم که میگن قبل از اینکه به دنیا بیای ازت میپرسن دوست داری کجا به دنیا بیای؟ من غلط کرده باشم گفته باشم ایران! من با علاقه ام به غرب چرا باید اینو خواسته باشم!

شب ها حدود 1 یا 2 میخوابم و صبح ها 10:30 بیدار میشم. صبحونه و چایی و کمی اخبار. بعد ناهار .. و بعد خوابم میاد و چرت میزنم. یا تویِ چرت و گوشیم دو سه تا بازی ایرانی انجام میدم! مجبورم .. توی دلم مایلم نقاشی کنم اما نمیتونم عملیش کنم. حوصله اش رو ندارم. هرچند دوتا گواش شین هان جدید هم خریدم! عصر توی خونه زده میشه بی بی سی و من به اتاقم پناه میبرم. چون زیادی سمت حکومت اخبار میگه و همینطور تحلیل هاشون. وقتی یه تقریبا عرز/شی تو خونه داشته باشید اوضاع یکم سخت تر میگذره. تحمل و صبر لازمه! گاهی با خودم میگم چرا هدایت نمیشه؟ چرا متوجه نیست؟ چرا هنوز توی تَوَهم و ذهنش آمریکا و اسراییل بد هستن!  گاهی هم با خواهرم شبکه ها رو میگردیم و فیلم تماشا میکنیم. ترجیحا فیلم های بُکش بُکش! شام و باز بازی و وبلاگ ها و شاید کمی اخبار. درک نمیکنم که توی سال 2026 چرا اینترنت ندارم و بعد بیشتر فحش میدم و نفرین میکنم! دکتر کاش دمِ دستم بودی و دوز قرصم رو بیشتر میکردی! دلم برای دوستایِ خارجیم تنگ شده. میخام باهاشون دوباره چت کنم.. گاهی هم احساسِ تنهایی میکنم. آزادی بیان نیست توی نت ملی؛ دوستم رو مدت هاست ندیدم و از طرفی نمیتونم با دوستام چت کنم!

پشتِ تلفن میگه: دعا کنین. به عمد میگم: دعایِ چی؟ دعایِ بارون؟ میگه بارون که داره میاد! و تقریبا به عمد میگه: دعایِ پیروزیِ اسلام بر کفار. منم میگم: من همچین دعایی نمیکنم و بعد میگه: پشت تلفن هستیا .. (از ترسش و شنود)!!