روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

امروز مثِ سال قبل و قبل تر همین نزدیک ها توی طبیعت گذروندیم. صُبح کمی زودتر بیدار شدم. روی علف ها و گل ها شبنم نشسته بود و مدت ها بود شبنم ندیده بودم. صبحانه در طبیعت. گفتم خب حالا بعد از صبحانه معمولا چیکار باید کنیم چون من تاحالا این موقع صبح بیدار نبودم :)) . ناهار به در خواست من جوجه داشتیم. پدرِ من یه داستان عجیب شنیده بود که چند مدت پیش یه خانواده ای جایی آتیش درست کرده بودن و جنگنده دقیق زده وسط آتیش و .. :| گفتم دِ آخه پدر من اینا طبق نقشه پیش میرن. یعنی جای حساس رو با یه آتیش تشخیص نمیدن. اصلا کی اونجا بوده که دقیقا این صحنه رو دیده :| مسخره است. بالاخره حرفِ من شد و با ذغال و آتیش کباب کردیم. نتونستم بعدازظهر بخوابم و الان کمی خوابم گرفته. با اینکه امروز کلی چایی خوردم. بازیِ کارتیِ خواهرزادم رو بازی کردیم. عکاسی کردم، بدمینتون بازی کردم. و گاهی جیغ جیغ و صدایِ بلند خواهرزادم رو تحمل کردم. و با کاهو و ترشی تفریحمون کامل شد! هوا بد نبود. گاهی نسیم سردی می اومد اما آفتاب دلنشین بود. .. سعی کردم با یه گربه دوست بشم اما چون غریبه بودم براش، بهم توجه نکرد. فقط کمی بهم خیره شد. چندتا سبزه هم گره زدم برای آرزوهای مختلف، و یکیش هم برای ج ا بود. در نهایت نوروز امسال هم تمام شد. 

+ عکس هامو توی بلاگیکس آپلود کردم کیفیتش اومده پایین ..