بارونِ بهاری
Setareh | 00:31 1405/1/7 | 8 نظر | 31 پسنددیشب تا حدود 2 و 3 نتونستم بخوابم و اشک میریختم و توی ذهنم همه چیز رو بردم زیر سوال. کلِ خانواده و موجودیتِ خودم رو. تویِ ذهنم گفتم دیگه حتی یه کلمه هم صحبت نمیکنم و کاری به کارِ آنها ندارم و زده بودم به سیمِ آخر. صُبح که بیدار شدم اوضاع آروم بود. پدرم پرسیده بود که بیدار شدم یا نه. سلام هم کردیم. دوشِ آب گرم بعد از گریه های شبونه چسبید. ناهار کلم پلو داشتیم غذایِ محبوب من و خواهرم اینا هم دعوت بودن. اونطوری که تو ذهنم تصمیم گرفته بودم نشد. فقط کمی کمتر صحبت کردم. عصر بارون شدیدی شروع شد. انگار دوشِ حمام رو باز کرده بودن. گاهی همراه با باد بود و بارون کج میزد. منم رفتم زیر بارون و لذت بردم و موش آبکشی شدم. پدر و مادرم اصرار کردن که باید لباس خشک بپوشی. صدایِ رعدوبرق شدید بود. گاهی شک میکردیم صدایِ رعدوبرق هست یا جنگنده و انفجار. حتی صدایِ رعدوبرق ها هم شبیه قدیما نیست. شبیه انفجاره! حتی کمی بعد همگی رفتیم زیر بارون. خیلی بارون خوب و شدیدی بود و هست بعد از مدت ها.
دیروز عصر با خواهرم اینا رفتیم خونه خاله پ. که هرسال مایلم برم خونشون. با این سنم انتظار نداشتم اما عیدی هم گرفتم. هم من و هم خواهرزادم که کلاس پنجمه :)) یه پونصدیِ خشک و نو ..
این قطعیه اینترنت داره بیشتر از حد من رو خسته میکنه. انگار هیچی نداریم. هیچی و واقعا هم هیچی نداریم. کاش زودتر دوران ظلم تموم بشه .. داشتم تیلور سویفت گوش میدادم و تمام تبعیض ها از جلویِ چشمم عبور کرد. دنیایِ ما و دنیایِ اونا .. و حقِ ما هم دنیایِ اونا بود ..
+ گفتمانِ من برای دوستانم هست، اپِ دوستیابی که نیست ! :|

