روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

عیدهایِ ما چند ساله شبیه گذشته ها نیست. رفت و آمد خاصی نداریم. شاید فکر کنید چه خوب! اما برای من غَم انگیزه و دلگیره! یکی دو تا از خاله هام رو مدت هاست ندیدم! و دلم برای پسرعمویِ بابام تنگ شده. اما امروز قرار بود آشِ رشته بپزیم و بریم پارک بخوریم. هوا نیمه ابری بود. تصمیم گرفتیم به جایِ پارک بریم باغِ دایی. زمین ها سرسبز شده بودن و علف ها گل داده بودن. باغِ کناری آهنگ هایِ شاد و میکس رو بلند کرده بود و صدایِ شادی و خنده می اومد. کوه و ابرهایِ آسمون زیبا شده بودند. آش خوردیم و شبکه اینترنشنال بود و بحثِ جنگ و بی عُرضگی ج ا شد و اینکه قراره زیرساخت و نیروگاه برق رو بزنن و پدرِ من شروع کرد به غصه خوردن و نگرانی! چایی و تخمه خوردیم و عکس هایی هم گرفتم. بعدِ باغ رفتیم خونه خواهرم و دوباره همون شبکه و همون بحثِ برق :)) از شروع جنگ اولین باره که این موضوع برای مردم داره خطرناک و جدی میشه! امیدوارم این اتفاق و قطعیِ برق رخ نده!