روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

دیشب و امروز صُبح شیراز رو خیلی زدن. و همینطور صدرا رو .صُبح با صدایِ انفجار بیدار شدم که گویا از همیشه بدتر بود و فکر کردم ادامه یِ رعدوبرق های دیشبه اما دیدم آسمون آبی و صافه! بلند شدم برم wc که دیدم درِ داخل به حیاط باز شده و بعدا فهمیدیم به دلیل موج انفجار بوده! و همینطور سر روی آبشی هم پریده بیرون! کمی بعد دوباره موجِ بعدی. بعد هم که خبر اومد لاریجانی کوشته شده .. حالا که همتون مُردید چرا نت رو وصل نمیکنید :|

اما اخیرا خاطراتِ خوبِ سال هایِ خیلی دور به یادم میاد. ذهنم خاطراتِ بد رو یادش نمیاد قبل از عید! دوران راهنمایی وقتی برای عید تعطیل میشدیم و پیک نوروزی به دست که بویِ کاغذ نو میداد و طرح هایِ بهاری داشت، با دوستامون دوان دوان و با شیطنت میرفتیم خونه. یا سال اول دبیرستان که کلاس ما به زور برای فیزیک اومده بود. با سطل گچ رویِ هم آب میریختیم و جیغ میزدیم. تاسف و دعوایِ معلم پرورشی .. آهنگِ "هم اتاقی برس به دادم" رو با هم میخوندیم. فکر کنم تازه منتشر شده بود. پنچر کردن لاستیکِ معلم از رویِ حِرص ..خندیدن هامون. ترقه آوردن یکی از بچه ها. هوایِ بهاری، بویِ اسپند، .. اون موقع ها اینجوری نوروز میشد.. نمیدونم چرا ذهنم اینها رو بهم یادآوری میکنه. شاید ذهنم به اون شادی و خنده ها نیاز داره ..