روزمرگی ..

Writing about the monotony of everyday life

دیروز تصمیم گرفتم برم داروخونه. اولین عکس بهاریم رو گرفتم و رفتم همون داروخونه همیشگی که خانم دکترش خوب و کیوته و داروهام رو بدون نسخه میده! همه رو رو کاغذ نوشته بودم و دادم بهش. قرار بود برای یه نفر هم اسیدفولیک بخرم و گفته بود اسیدفولیک 3! سوتی خنده داری بود. فروشنده گفت اسیدفولیک 3 ؟ 3 نداریم کلا! گفتم 2 ؟؟ 4 ؟ من و فروشنده و دکتر خندیدیم :)) گفت 1 و 5 فقط داریم! حالا هروقت یادم میاد خندم میگیره. قرص هام و شامپو سریتا حدودا شد یک و دویست ..!  بعدش رفتم مغازه زیرش .. لوازم تحریر و هنری. قرار بود قلمو و دفترچه بخرم. یه پسرقدبلند و رعنایی هم راهنماییم میکرد. و طبق حدسیاتم این روزها همه از من کوچیکتر هستن حتما! دلم میخواست چندتا ماگ میخریدم. اما برای دل خودم چسب زخم خریدم! بین راه اصلا یادم نبود ماه رمضونه. خیلی خوبه. چون مردم کمی یاد گرفتن سرشون تو ک... خودشون باشه!خیابون ها تقریبا شلوغ بود. بعضیا ماهی قرمز انتخاب میکردن و گل فروشی ها گل سُنبل و سینره آورده بودن. باورتون میشه چند روز دیگه نوروزه؟

امشب بارون و رعدوبرق شدیدی اومد. بارونی شبیه دوشِ حمام و تگرگ های کوچک. رفتم زیر بارون و کامل خیس شدم. یادِ حرف یه نفر افتادم که گفت از وقتی د/یکتا/تور کشته شده ایران داره برف و بارون میاد:)) امشب بعد مدت ها از بیرون پیتزا سفارش دادم. با این قیمت ها پیتزا هم برای خیلی ها دیگه توی لیست خرید نیست! 
+ این نوشته رو یه بار اشتباهی پاک کردم و دوباره از اول :(((
+ میخواستم بخش اسلایدر هم تست کنم اگه کادربندی بد شده متاسفم!