<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>روزمرگی ..</title>
	<link>https://mydays25.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://mydays25.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>Writing about the monotony of everyday life</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Wed, 03 Jun 2026 23:20:18 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>خاطرات</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:14:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تصمیم داشتم برگردم بلاگفا، اما از اونجایی که بدون Vpn برایِ من باز نمیشه؛ کلافه میشم؛ مخصوصا تویِ ویندوز. عادت کرده بودم اونجا پست هایِ کوتاه مینوشتم. شاید چون محدودیت تعدادِ پست در روز رو نداره.
هوا گرم شُده. هوا من رو یادِ امتحاناتِ خرداد و یا امتحان نهایی میندازه. هرسال برای مَن همینه و هرسال هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تصمیم داشتم برگردم بلاگفا، اما از اونجایی که بدون Vpn برایِ من باز نمیشه؛ کلافه میشم؛ مخصوصا تویِ ویندوز. عادت کرده بودم اونجا پست هایِ کوتاه مینوشتم. شاید چون محدودیت تعدادِ پست در روز رو نداره.<br>هوا گرم شُده. هوا من رو یادِ امتحاناتِ خرداد و یا امتحان نهایی میندازه. هرسال برای مَن همینه و هرسال هم مینویسم همین ها رو. هرسال و هرسال! در حالی که هیچ خاطره ای از دانشگاه نمیاد تو ذهنم مگر خودم بهش فکر کنم. هیچ!! اما مدرسه .. نمیفهمم چی تویِ اون روزها بوده که هیچوقت با این همه سال از ذهنم نمیره و یا کمرنگ نمیشه. انگار چیزی رو جا گذاشتم تو اون روزها. حتی سال هایِ قبل ترش. یادمه مدرسه که کلا تموم شُد و آخرین امتحان نهایی رو دادیم من گریه میکردم. دلم برایِ دوستام تنگ میشُد و مدیرِ گوگولی و مهربونمون که با من هَم خوب بود. و شاید چون نمیدونستم بعدِ مدرسه باید چیکار کنم و شاید چون خونه رو دوست نداشتم. شاید هم چون اون زمان تویِ زندگیم کارهایِ خاص و متنوعی نمیکردم. مثلِ بقیه کلاس هایِ خاصی نمیرفتم. تو کوچه و همسایه دوست خاصی نداشتم . واقعا دوست دارم بدونم چرا این دلتنگی و خاطرات بعد این همه سال تموم نمیشن تویِ ذهنم. گاهی به مغزم و احساساتم میگم خیلی سال گذشته چرا نمیفهمی! هروقت این چیزها یادم میاد، به این فکر میکنم که چرا هیچکسِ دیگه شبیهِ من نیست. حتی مدرسه هم جایِ جذابی نبود که! گاهی به طرزِ شدیدی دلم میخاد برگردم به اون روزها. بعید میدونم کسی دلش بخواد برگرده به روزایِ مدرسه. چطور میشه که همه چیز یادمه! هرچند دفتر خاطراتم هم هنوز وجود داره. اتفاقا امشب دلم آهنگ هایِ دهه 80 میخواست. و آهنگایی رو پیدا کردم تویِ لپ تاپم که تمامِ دوستام رو به یادم آورد که با هم آهنگ ها رو میخوندیم و یا اون دوران گوش میدادیم، یا حتی یادمه که وقتی با اتوبوس رفتیم بورسِ شیراز رو ببینیم راننده چی پخش میکرد (مثلا عبدالمالکی) و بغض کردم. <span style="color:hsl(330, 68%, 37%);">از طرفی انگار همین دیروز بود اما از طرفی انگار هزار سالِ پیش بود.</span></p><p><span style="color:hsl(0,75%,60%);">پ.ن</span>: این یکی از آهنگ هاست که روزایِ آخر امتحانِ نهایی گوش میدادم و قلبم رو فشار میده! البته معروف نیست.. یادمه اون زمان آهنگ وسطش رو دوست داشتم.</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n99579_16_Yadeteh.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n99579_16_Yadeteh.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>موزیک</category>
		<category>خاطرات</category>
	</item>
	<item>
		<title>عنوانی ندارم</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 22:24:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با اتصالِ اینترنت بازگشتِ همه به سوی بلاگفاست. بعضیا هم به سویِ کانال ها در تلگرام🚶🏻‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با اتصالِ اینترنت بازگشتِ همه به سوی بلاگفاست. بعضیا هم به سویِ کانال ها در تلگرام🚶🏻‍♀️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روانشناس ها</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 22:45:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی دوست دارم تو این وضعیت (خیلی ببخشید) بریـنم به روانشناس ها بگم زندگی قشنگه نه؟ تلقینه نه؟  تو هَم داری تقلا میکنی یا نه؟ پاشو .. خودت باید بخوای !! نه ببین خودت باید بخوای. تلاش کن. آفرین نوش جونت. حالا دَرْک میکنی بعضی چیزارو .. واسه همین حرف هایِ مُفت هم حداقل 800 تومن میگیری.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی دوست دارم تو این وضعیت (خیلی ببخشید) بریـنم به روانشناس ها بگم زندگی قشنگه نه؟ تلقینه نه؟  تو هَم داری تقلا میکنی یا نه؟ پاشو .. <strong>خودت باید بخوای </strong>!! نه ببین خودت باید بخوای. تلاش کن. آفرین نوش جونت. حالا دَرْک میکنی بعضی چیزارو .. واسه همین حرف هایِ مُفت هم حداقل 800 تومن میگیری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>روانشناس</category>
	</item>
	<item>
		<title>11</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 12:35:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اونجایی که من آرشیونگه دار هستم، ناراحت بودم که اینستاگرام ندارم و آرشیوها و عکس های اینستام به هم خورده و ناقص شد :) و کمی فُحشِ مجدد دادم! و از شانسِ من دیروز هم اینجا قطع بود .. فقط خواهرزادم بهم کادوهایِ خیلی کوچولو داد و یه نامه که تولدمو تبریک گفته بود و نوشته بود دوستم داره ᰔᩚ :) در حالی ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g950865_Picsart_26-05-02_11-51-59-142.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>از اونجایی که من آرشیونگه دار هستم، ناراحت بودم که اینستاگرام ندارم و آرشیوها و عکس های اینستام به هم خورده و ناقص شد :) و کمی فُحشِ مجدد دادم! و از شانسِ من دیروز هم اینجا قطع بود .. فقط خواهرزادم بهم کادوهایِ خیلی کوچولو داد و یه نامه که تولدمو تبریک گفته بود و نوشته بود دوستم داره ᰔᩚ<span style="color:hsl(0,75%,60%);"> :)</span> در حالی که روز تولدم خواهرم گفت بدم میاد ازت <span style="color:hsl(0, 75%, 60%);">:</span><span style="color:hsl(0,75%,60%);">)) </span></p><p><span style="background-color:hsl(333,47%,55%);">+</span> تنها چیزی که روز تولد خوشم میاد کیکه! که اون هم خودم میگم بخریم، هیچ نکته مثبتِ دیگه ای نداره و هرسال هم غم انگیزه .. <span style="color:hsl(0,75%,60%);">:)</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>بازار</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Fri, 01 May 2026 00:37:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوشنبه بود که خواهرم و خواهرزادم اومدن اینجا، من نوبت دکتر داشتم که سایت اطلاع داد نوبتم لغو شده. تصمیم گرفتیم 3 تایی بریم بازارِ وکیل، خواهرزادم اولین بار بود سوار مترو میشد و نمیدونم چرا خوشش اومد! پیاده روی کردیم و تویِ بازار وکیل گشتیم. انتظار نداشتم اینقدر شلوغ باشه. رفتیم سرایِ مشیر، هوا خنک ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t351025_20260427_183005.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m31238_20260428_155049.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e53399_20260427_180332.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a04955_20260501_001033.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n4895_20260428_171507.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i02650_20260429_1700281.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k644855_20260501_000836.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>دوشنبه بود که خواهرم و خواهرزادم اومدن اینجا، من نوبت دکتر داشتم که سایت اطلاع داد نوبتم لغو شده. تصمیم گرفتیم 3 تایی بریم بازارِ وکیل، خواهرزادم اولین بار بود سوار مترو میشد و نمیدونم چرا خوشش اومد! پیاده روی کردیم و تویِ بازار وکیل گشتیم. انتظار نداشتم اینقدر شلوغ باشه. رفتیم سرایِ مشیر، هوا خنک بود و همه در حالِ خوردنِ فالوده و بستنی بودن. نزدیکِ سرایِ مشیر قره قروت خریدیم که پسندمون شد. با کُلی درگیری در انتخاب و چندین بار بررسی و برو بیا، دو تا گوشواره خریدم. خواهرزادم هم که هرچیزی میدید میگفت میخام! تویِ مسیرهایی که بودیم خواهرم به خواهرزادم به صورت جدی گفت بلند نخند و عادت میکنی و ..! و من چقدر خشمگین و ناراحت شدم از این حرف و حماقت اما نمیتونستم چیزی بگم. چرا نباید بلند میخندید؟ این چه حرفِ مزخرفی و بولشتی بود؟ از درون داشتم منفجر میشدم از این فکرهای پوسیده و عقیده هایی که داره! وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودم. روز بعدش دوباره رفتیم بازارِ وکیل. این بار با مامان و خواهر دیگه ام. بین راه که میخواستیم سوارِ اتوبوس بشیم. خواهرزادم با اینکه دیگه کلاس پنجُمه کمی گریه کرد و گفت من مترو میخام! ما هم مجبور شدیم از هم جدا بشیم و ما رفتیم سمت مترو. تویِ مترو هم کماندوهای اراذل اوباش یه گوشه ای نشسته بودن برایِ خودشون با پرچم و مسخره کردن USA و هیچکس توجهی بهشون نمیکرد. تویِ سرایِ مشیر رسیدیم به همدیگه؛ و فالوده و آب هویج بستنی خوردیم. کم کم بارون شروع به باریدن کرد. بارونِ بهاری بود .. من دوباره یه گوشواره دیگه هم خریدم! کمی لباس و این چیزها خریدیم و کمی گشتیم. وقتی وسط بازارِ وکیل آدرس میپرسیدیم مغازه دارها اصلا حوصله نداشتن <span style="color:hsl(0, 75%, 60%);">:))</span> بعد از بارونِ بهاری هوا خنک تر شد و تمیزتر. نشسته بودیم بیرون و از اطرافِ مسجدِ وکیل و کافه ها و اون فضا لذت میبردیم. قدم میزدیم و بویِ بهارنارنج می اومد مخصوصا از درخت هایِ تویِ موزه پارس .. دوباره خسته رسیدیم خونه و نتونستم پست بذارم. برای فرداش نوبت دکترم رو تمدید کردم ..</p><p>دکترم تویِ زند بود و پیاده روی کردم .. هرجا نگاه میکردم پرچم ج ا بود و شهر رو زشت کرده بودن .. زود رسیدم مطب. هزینه رو با سایت داده بودم 600 تومن ناقابل برای دکتر و حدود 30 تومن هم سایت میگیره! زودتر از زمانِ خودم نوبتم شُد. دکتر مثلِ همیشه من رو تحویل گرفت و گفت از این ورا. اینکه چرا دیر میام و هروقت دلم بخاد میام اما با خوشرویی میگفت <span style="color:hsl(0, 75%, 60%);">:))</span> از خوابِ زیادم گفتم و چیزهایی که اذیتم میکنه. استرسی که خواهرم بهم وارد کرده بود. نداشتن شغل؛ خودکشی، چیزهایی میگفت که منطقی بود اما من درکی ازشون ندارم. میگفت همه در حالِ بقا هستیم. بعد از بحثِ خودکشی، اون چند ثانیه ای که سکوت شد و فقط به هم نگاه میکردیم .. یه قرص جدید اضافه کرد. کمی قدم زدم و بعد با مترو رفتم ساختمان الف و لوازم تحریر و هنری. چقدر همه چیز گرون بود. چسب کاغذی گرفتم. 107 تومن. یادم اومد سال ها پیش که 10 تا 15 تومن بود. دوباره خسته رسیدم خونه و بعد فوتبال تماشا کردم. هربار میخواستم خاطراتم رو بنویسم نمیشد. تصمیم گرفتم شنبه برم داروخونه.</p><p><span style="background-color:hsl(342, 67%, 57%);">+</span> دو ساعته میخام عکس آپلود کنم بذارم، ای لعنت به این اینترنت </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>عکس</category>
		<category>شیراز</category>
	</item>
	<item>
		<title>چایی!</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 00:09:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چای شهرزادم داره تموم میشه، رفتم توی اُکالا ببینم چند شده. هنگ کردم، شده بود حدودا ۱ تومن. :|| قبلی رو ۲۰۰ یا ۴۰۰ خریده بودیم! یعنی چی آخه! چایی آخه؟! :|]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چای شهرزادم داره تموم میشه، رفتم توی اُکالا ببینم چند شده. هنگ کردم، شده بود حدودا ۱ تومن. <span style="color:hsl(0,75%,60%);">:|| </span>قبلی رو ۲۰۰ یا ۴۰۰ خریده بودیم! یعنی چی آخه! چایی آخه؟! <span style="color:hsl(0,75%,60%);">:|</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بازنشر</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 21:35:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک روز اسلامی رو گذاشتن روز دختر/زن . در حالی که دین اسلام دینِ ضدِدختر و زن و جنسیت زده هست خودش و پر از تبعیض :)) ما نیز بسی خندیدیم .. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://aperture.blogix.ir/post/45"><iframe style="border:none;width:calc(100% - 2px);height:192px;margin:1px 0;box-shadow:0 0 0px 1px #7777;" onload="window.addEventListener('message',function(e){D=e.data;U=D.substring(D.indexOf('|url:')+5,D.indexOf('url|'));H=D.substring(D.indexOf('|height:')+8,D.indexOf('height|'));document.querySelectorAll('iframe').forEach(l=&gt;{if(l.src==U){l.style.height=H+'px';}});},!1);" src="https://aperture.blogix.ir/post/45/embed"></iframe></div></figure><p><span style="color:hsl(326, 61%, 44%);">یک روز اسلامی رو گذاشتن روز دختر/زن . در حالی که دین اسلام دینِ ضدِدختر و زن و جنسیت زده هست خودش و پر از تبعیض :)) ما نیز بسی خندیدیم .. </span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هوش مصنوعی deepseek</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 17:30:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[طوری که من ازش استفاده میکنم چون نت نیست :
آخرین توییت های ترامپ، آخرین توییت های عشقم پیت هگست . :))
 آخرین توییت های ایلان ماسک :)) آخرین توییت های علی کریمی :))
آخرین توییت های ارتش ا**سرا*ییل 👀]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>طوری که من ازش استفاده میکنم چون نت نیست :</p><p>آخرین توییت های ترامپ، آخرین توییت های عشقم پیت هگست . :))</p><p> آخرین توییت های ایلان ماسک :)) آخرین توییت های علی کریمی :))</p><p>آخرین توییت های ارتش ا**سرا*ییل 👀</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گردش</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 23:56:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260418235105693343.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>دیروز جُمعه بالاخره بعد از مدت ها و چند ماه تونستم با دوستم برم بیرون. و بالاخره یه تایم خالی برایِ من پیدا کرد. نمیدونستیم بازارِ وکیل باز هست یا نه. خیلی وقت بود مترو نرفته بودم. و دیگه خبری از کماندوهایِ زشت و کریح و بوگندو و اعصاب خُرد کن نبود. گفتم یادته اون سال زنیکه نمیخواست منو راه بده مترو؟ کلاه سَرم بود و کلاه لباسم هم قبول نمیکرد دوباره بندازم رو اون کلاه!؟ الان که فکر میکنم میبینم این ته حقارت و بردگی بود .. خلاصه .. مترو هم رایگان بود و نمیدونم چرا! رفتیم بازار وکیل و دیدیم در به طور کامل بسته است. اونجا رفتیم یه کافه اما پاستا نداشت و بیخیال شدیم. رفتیم قدم زدیم و گپ زدیم. مغازه ها تک و توک باز بودن. یه قسمتی نوازنده و دف بود و مردم دورشون جمع شده بودن. گفتم یه رقصنده اون وسط کم داره! نسیمِ خنکی می اومد و بوی بهار نارنج پیچیده بود. رفتیم سمتِ زند و نشان و بلد هم درست کار نمیکردن و کافه پیدا نکردیم. گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بریم معالی آباد. دوباره سوار مترو شدیم و بین راه تصمیم گرفتیم جایِ دیگه پیاده بشیم که اشتباه کردیم! بعد از کلی گیج بازی و کار نکردن نشان؛ دیدیم خیلی گرسنه شدیم و کافه خوب پیدا نمیشه! اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه آبی و دعا کردیم جا داشته باشن! اسنپیه آهنگ های خوبی داشت و ما به صورت ریز و با دست حرکات موزون انجام دادیم و خندیدیم. کافه جا بود و پیتزا سفارش دادیم و گفت نوشابه نداریم و میخواست نوشیدنی هایِ دیگه رو بکنه تو پاچمون که قبول نکردیم! پیتزا خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم، کادویِ تولدش که برایِ بهمن بود رو بهش دادم .. پسندید! برگشتنه تویِ قُدوسی قدم زدیم و خاطراتی هم مرور کردیم از اونجا و یارش اومد و سوار شدیم. سگِ بامزه اش هم همراهش بود که با من آشنایی نداشت! آرومتر که شد کلی قربون صدقه اش رفتم :)) تویِ راه هم عرازشه رو میدیدم. موزیک گوش دادیم؛ گپ زدیم و میخواستن من رو تا جایی برسونن که چون داشت دیروقت میشد منو تا حدودِ خونه رسوندن. و واقعا هَم نیاز داشتم! </p><p><span style="background-color:hsl(0,60%,67%);">+</span> چلسی 0-1 منچستر یوناتید</p><p><span style="background-color:hsl(296,55%,64%);">+</span> میخواستم عکس رو تویِ پست بذارم اما راست چین کردن عکس نداره! عجیبه واقعا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>عکس</category>
		<category>شیراز</category>
	</item>
	<item>
		<title>UCL</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2026 23:16:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عجب بازی شده / آپارات اسپورت
" بایرن 4-3 رئآل مادرید"
مجموع (6-4)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عجب بازی شده / آپارات اسپورت<br>" <a href="https://www.aparatsport.ir/m/nK60d66b45E3274" rel="nofollow">بایرن 4-3 <s>رئآل مادرید</s></a>"</p><p>مجموع (6-4)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>فوتبال</category>
		<category>رئال مادرید</category>
	</item>
	<item>
		<title>غَم</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 13:27:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گشت و گذارم خلوت شده. دوستانم اغلب یا مَ*س*د**ود شدن یا رفتن . اینجا هم غم انگیزی و تنهایی داره ازش میباره .. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گشت و گذارم خلوت شده. دوستانم اغلب یا مَ*س*د**ود شدن یا رفتن . اینجا هم غم انگیزی و تنهایی داره ازش میباره .. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دَرهم</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 23:36:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح که بیدار شدم به چراغِ محافظ تویِ اتاقم نگاه کردم و دیدم هنوز برق وجود داره. هرچند انگار میدونستم اتفاقی نخواهد افتاد. نمیدانم حسم بود یا نمیخواستم باور کنم ! امروز صُبح همزمان که از دل درد به خودم میپیچیدم و قرص خوردم دنبال تحلیلی میگشتم که چرا ترامپِ فُلان فُلان شده آتش بس کرده، ناراحت و عصبی ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح که بیدار شدم به چراغِ محافظ تویِ اتاقم نگاه کردم و دیدم هنوز برق وجود داره. هرچند انگار میدونستم اتفاقی نخواهد افتاد. نمیدانم حسم بود یا نمیخواستم باور کنم ! امروز صُبح همزمان که از دل درد به خودم میپیچیدم و قرص خوردم دنبال تحلیلی میگشتم که چرا ترامپِ فُلان فُلان شده آتش بس کرده، ناراحت و عصبی بودم که ما رو 2 هفته با ج ا میخاد تنها بگذاره. بدون جنگ و بدون اینترنت. 2 هفته خیلی زیاد است! به قولِ آقای وِیسی سیاست بالا و پایین زیاد دارد. نمیدانم چرا همه دیکتاتورها سقوط میکنند به جز .. تحلیل و خبر زیاد است. شنیده ام که آتش بس نقض شده است. فکرم خیلی دَرهم هست طوری که حتی دیشب یادم رفته بود چمپیونزلیگ دارد و فقط نیمه دوم را با بی میلی و با کادری کوچک و با بی توجهی نگاه کردم. "ا" هم نیست که با هم تحلیل فوتبالی کنیم و شماره ای هم ازش ندارم. هرچی تلاش کردم هیچی برایم وصل نشد و گاهی وسوسه میشم کانفیگ بخرم. این چند وقت دوباره با فکر زیاد باعث شدم احساس تنهایی کنم. چرا دوستم مشتاقِ دیدن من نیست؟ چرا شبیه رفیق هایی که تو ذهنمه نیستیم؟ احتمالا چون رفیقِ اصلیش نیستم. چرا فلانی بهش گفتم بیا فلان جا چت کنیم نیومد؟ خوش به حالتون که خوشگلید، خوش به حالتون که زندگیتون جریان داره حالا به هر شکلی، خوش به حالتون که دوست داشتنی و محبوب هستید! دیگه با 30 و خُرده ای سن اینارو فهمیدم اما <span style="color:hsl(334,67%,32%);">گویا احساساتم قرار نیست همسن خودم بشن! </span></p><p>دلم میخاد موهامو کوتاه کنم مثل اوایلِ دو سالِ اخیر، انگار حوصله و تحمل موهامو ندارم مثلِ قدیما، و شاید رنگِ جدید، مثلا یاسی پاستلی یا همون بنفش کمرنگ! اما مطمئن نیستم آرایشگرِ خودم بتونه خوب درش بیاره! و احتمالا هم گرون تر از پارسال! طبقِ معمول هم پدرم مخالفه و وقتی ازش پرسیدم که امسال چه رنگی کنم گفت مشکی، موهایِ خودت! انگار هنوز عادت نکرده! شایدم دوباره سبزآبی کنم یا آبی؟ خودم هم نمیدونم.. عصر با خواهرم کیک درست کردیم و نشستیم با چایی خوردیم. و بعد فیلم Crime 101 رو تماشا کردیم. </p><p><span style="background-color:hsl(334,46%,50%);">+</span> بکآپ فایل بیان رو نگاه کردم، مطالبی که از بلاگفا آورده بودم داخلش، مالِ سال 2012 هست. کاش اینجا وارد کردن داشت و آرشیوم رو میآوردم. احتمالا سیستمشون هنگ میکرد!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کاش</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2026 12:37:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش یه سربازِ آمریکایی بودم که ده ها هلیکوپتر با چندصد نفر؛ در کوه ها و مکان هایِ صعب العبور (درست نوشتم؟) در خاکی دیگر، دنبالم میگشتن و در دو روز نجاتم میدادن!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش یه سربازِ آمریکایی بودم که ده ها هلیکوپتر با چندصد نفر؛ در کوه ها و مکان هایِ صعب العبور (درست نوشتم؟) در خاکی دیگر، دنبالم میگشتن و در دو روز نجاتم میدادن!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>13</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Apr 2026 23:25:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز مثِ سال قبل و قبل تر همین نزدیک ها توی طبیعت گذروندیم. صُبح کمی زودتر بیدار شدم. روی علف ها و گل ها شبنم نشسته بود و مدت ها بود شبنم ندیده بودم. صبحانه در طبیعت. گفتم خب حالا بعد از صبحانه معمولا چیکار باید کنیم چون من تاحالا این موقع صبح بیدار نبودم :)) . ناهار به در خواست من جوجه داشتیم. پدر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260402231955972515.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260402232121296553.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260402232042810970.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260402232139902154.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>امروز مثِ سال قبل و قبل تر همین نزدیک ها توی طبیعت گذروندیم. صُبح کمی زودتر بیدار شدم. روی علف ها و گل ها شبنم نشسته بود و مدت ها بود شبنم ندیده بودم. صبحانه در طبیعت. گفتم خب حالا بعد از صبحانه معمولا چیکار باید کنیم چون من تاحالا این موقع صبح بیدار نبودم <span style="color:hsl(0,75%,60%);">:))</span> . ناهار به در خواست من جوجه داشتیم. پدرِ من یه داستان عجیب شنیده بود که چند مدت پیش یه خانواده ای جایی آتیش درست کرده بودن و جنگنده دقیق زده وسط آتیش و .. <span style="color:hsl(0,75%,60%);">:|</span> گفتم دِ آخه پدر من اینا طبق نقشه پیش میرن. یعنی جای حساس رو با یه آتیش تشخیص نمیدن. اصلا کی اونجا بوده که دقیقا این صحنه رو دیده <span style="color:hsl(0, 75%, 60%);">:|</span> مسخره است. بالاخره حرفِ من شد و با ذغال و آتیش کباب کردیم. نتونستم بعدازظهر بخوابم و الان کمی خوابم گرفته. با اینکه امروز کلی چایی خوردم. بازیِ کارتیِ خواهرزادم رو بازی کردیم. عکاسی کردم، بدمینتون بازی کردم. و گاهی جیغ جیغ و صدایِ بلند خواهرزادم رو تحمل کردم. و با کاهو و ترشی تفریحمون کامل شد! هوا بد نبود. گاهی نسیم سردی می اومد اما آفتاب دلنشین بود. .. سعی کردم با یه گربه دوست بشم اما چون غریبه بودم براش، بهم توجه نکرد. فقط کمی بهم خیره شد. چندتا سبزه هم گره زدم برای آرزوهای مختلف، و یکیش هم برای ج ا بود. در نهایت نوروز امسال هم تمام شد. </p><p><span style="background-color:hsl(321,67%,43%);">+</span> عکس هامو توی بلاگیکس آپلود کردم کیفیتش اومده پایین ..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>غُر</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2026 20:10:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حتی سایت حرفه ای فوتبالی هم نداریم. ورزش ۳ هم وسطش پارازیت سیاسی میندازه و زیاد پسندم نیست. سایت فوتبال ۳۶۰ عادل هم بالا نمیاد، من اَپ Fotmob خودمو میخام. چه اسیری شدیم آخه. مگه ما برده ایم ؟! مگه عصر حجره؟ کی اجازه داده اینا برای ما تصمیم بگیرن؟ به چه حقی :/ چی بگم آخه . حتی دوستم هم که بحث فوتبالی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260401200647047587.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>حتی سایت حرفه ای فوتبالی هم نداریم. ورزش ۳ هم وسطش پارازیت سیاسی میندازه و زیاد پسندم نیست. سایت فوتبال ۳۶۰ عادل هم بالا نمیاد، من اَپ Fotmob خودمو میخام. چه اسیری شدیم آخه. مگه ما برده ایم ؟! مگه عصر حجره؟ کی اجازه داده اینا برای ما تصمیم بگیرن؟ به چه حقی :/ چی بگم آخه . حتی دوستم هم که بحث فوتبالی میکردیم شمارشو ندارم و تلگرام بود، هووووف .. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		<category>فوتبال</category>
		<category>مود</category>
	</item>
	<item>
		<title>بهار</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 17:11:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهــآر برایِ من فصلِ عکاسیه. حتی اگه هرسال عکس هام تکراری بشن. یه عالمه عکس دارم. حتی از ابرهایی که دیدم هیچکس بهشون توجه نمیکنه. گاهی مجبورم عکس های شبیه به هم رو پاک کنم. 
این حرفم کمی بدجنسیه اما من کمی تویِ عکاسی خوب بودم و کمی تویِ نقاشی. که الان همه هم عکاس شدن و هم نقاش و چون همه گیر شده، دیگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331164436667368.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331170614804589.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331170713732100.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331170435322161.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331170747051977.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://dl.blogix.ir/20260331170527233124.webp"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>بهــآر برایِ من فصلِ عکاسیه. حتی اگه هرسال عکس هام تکراری بشن. یه عالمه عکس دارم. حتی از ابرهایی که دیدم هیچکس بهشون توجه نمیکنه. گاهی مجبورم عکس های شبیه به هم رو پاک کنم. </p><p>این حرفم کمی بدجنسیه اما من کمی تویِ عکاسی خوب بودم و کمی تویِ نقاشی. که الان همه هم عکاس شدن و هم نقاش و چون همه گیر شده، دیگه چیزی ندارم که باهاش کمی و گاهی به خودم ببالم :) کاش بیخیالِ این دو مورد شده بودید .. .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>ناهار</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Mon, 30 Mar 2026 14:14:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من نمیدونم بقیه جاهای کشور چطوریه ولی تو شیراز بعد ناهار انگار بهمون تیر زدن و باید بیُفتیم 😴🥱]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من نمیدونم بقیه جاهای کشور چطوریه ولی تو شیراز بعد ناهار انگار بهمون تیر زدن و باید بیُفتیم 😴🥱</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>شیراز</category>
	</item>
	<item>
		<title>بارونِ بهاری</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 00:31:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب تا حدود 2 و 3 نتونستم بخوابم و اشک میریختم و توی ذهنم همه چیز رو بردم زیر سوال. کلِ خانواده و موجودیتِ خودم رو. تویِ ذهنم گفتم دیگه حتی یه کلمه هم صحبت نمیکنم و کاری به کارِ آنها ندارم و زده بودم به سیمِ آخر. صُبح که بیدار شدم اوضاع آروم بود. پدرم پرسیده بود که بیدار شدم یا نه. سلام هم کردیم. د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/41d3-20260325-134212.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/5ff9-20260326-164058.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>دیشب تا حدود 2 و 3 نتونستم بخوابم و اشک میریختم و توی ذهنم همه چیز رو بردم زیر سوال. کلِ خانواده و موجودیتِ خودم رو. تویِ ذهنم گفتم دیگه حتی یه کلمه هم صحبت نمیکنم و کاری به کارِ آنها ندارم و زده بودم به سیمِ آخر. صُبح که بیدار شدم اوضاع آروم بود. پدرم پرسیده بود که بیدار شدم یا نه. سلام هم کردیم. دوشِ آب گرم بعد از گریه های شبونه چسبید. ناهار کلم پلو داشتیم غذایِ محبوب من و خواهرم اینا هم دعوت بودن. اونطوری که تو ذهنم تصمیم گرفته بودم نشد. فقط کمی کمتر صحبت کردم. عصر بارون شدیدی شروع شد. انگار دوشِ حمام رو باز کرده بودن. گاهی همراه با باد بود و بارون کج میزد. منم رفتم زیر بارون و لذت بردم و موش آبکشی شدم. پدر و مادرم اصرار کردن که باید لباس خشک بپوشی. صدایِ رعدوبرق شدید بود. گاهی شک میکردیم صدایِ رعدوبرق هست یا جنگنده و انفجار. حتی صدایِ رعدوبرق ها هم شبیه قدیما نیست. شبیه انفجاره! حتی کمی بعد همگی رفتیم زیر بارون. خیلی بارون خوب و شدیدی بود و هست بعد از مدت ها. </p><p>دیروز عصر با خواهرم اینا رفتیم خونه خاله پ. که هرسال مایلم برم خونشون. با این سنم انتظار نداشتم اما عیدی هم گرفتم. هم من و هم خواهرزادم که کلاس پنجمه :)) یه پونصدیِ خشک و نو ..</p><p>این قطعیه اینترنت داره بیشتر از حد من رو خسته میکنه. انگار هیچی نداریم. هیچی و واقعا هم هیچی نداریم. کاش زودتر دوران ظلم تموم بشه .. داشتم تیلور سویفت گوش میدادم و تمام تبعیض ها از جلویِ چشمم عبور کرد. دنیایِ ما و دنیایِ اونا .. <span style="color:hsl(318, 53%, 34%);">و حقِ ما هم دنیایِ اونا بود ..</span></p><p><span style="background-color:hsl(333,69%,54%);">+</span> گفتمانِ من برای دوستانم هست، اپِ دوستیابی که نیست ! :|</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>اولین اشک امسال</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Wed, 25 Mar 2026 22:10:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی سعی کردم تو خودم نگه دارم و حتی چیزی ننویسم اما چون کسی رو ندارم و اینترنت هم محدوده چاره ای نداشتم. منتظرم چراغ خاموش بشه و بغضم رو بیرون بریزم و اشک بریزم.
خانواده یِ خوب و همفکر و آگاه و اَمن خیلی مهمه دوستان، خیلی. ممکنه تا آخر عمر حسرت بشه برای آدم و میشه! حتی اگه بزرگسال بشی! و یکی از فره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی سعی کردم تو خودم نگه دارم و حتی چیزی ننویسم اما چون کسی رو ندارم و اینترنت هم محدوده چاره ای نداشتم. منتظرم چراغ خاموش بشه و بغضم رو بیرون بریزم و اشک بریزم.</p><p>خانواده یِ خوب و همفکر و آگاه و اَمن خیلی مهمه دوستان، خیلی. ممکنه تا آخر عمر <span style="color:hsl(325, 76%, 39%);">حسرت</span> بشه برای آدم و میشه! حتی اگه بزرگسال بشی! و یکی از فرهنگ های بد ایرانی ها مقدس کردن پدر و مادرهاست. همشون مقدس نیستن.</p><p><span style="background-color:hsl(330, 59%, 61%);">+</span> میخواستم روزمرگی و عکس های بهاری و بارونی بگذارم اما در توانم نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>غمگین</category>
		<category>مود</category>
	</item>
	<item>
		<title>مسدود کردن</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Mon, 23 Mar 2026 15:10:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جدیدا یه عرزشی توی گشت و گذار می اومد. که حالا خودمو کنترل میکنم و اینجا رو با فحش دادن بهشون کثیف نمیکنم، مسدودش کردم و چقدر لذت بردم از این آپشن :))
+ یکی دیگه رو هم مسدود کردم :)) گشت و گذارِ تمیز مهمه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جدیدا یه عرزشی توی گشت و گذار می اومد. که حالا خودمو کنترل میکنم و اینجا رو با فحش دادن بهشون کثیف نمیکنم، <span style="color:hsl(334,77%,37%);">مسدودش کردم</span> و چقدر لذت بردم از این آپشن :))</p><p><span style="background-color:hsl(310,44%,75%);">+</span> یکی دیگه رو هم مسدود کردم :)) گشت و گذارِ تمیز مهمه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>باغ</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2026 23:48:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عیدهایِ ما چند ساله شبیه گذشته ها نیست. رفت و آمد خاصی نداریم. شاید فکر کنید چه خوب! اما برای من غَم انگیزه و دلگیره! یکی دو تا از خاله هام رو مدت هاست ندیدم! و دلم برای پسرعمویِ بابام تنگ شده. اما امروز قرار بود آشِ رشته بپزیم و بریم پارک بخوریم. هوا نیمه ابری بود. تصمیم گرفتیم به جایِ پارک بریم با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/69e7-20260322-164316.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>عیدهایِ ما چند ساله شبیه گذشته ها نیست. رفت و آمد خاصی نداریم. شاید فکر کنید چه خوب! اما برای من غَم انگیزه و دلگیره! یکی دو تا از خاله هام رو مدت هاست ندیدم! و دلم برای پسرعمویِ بابام تنگ شده. اما امروز قرار بود آشِ رشته بپزیم و بریم پارک بخوریم. هوا نیمه ابری بود. تصمیم گرفتیم به جایِ پارک بریم باغِ دایی. زمین ها سرسبز شده بودن و علف ها گل داده بودن. باغِ کناری آهنگ هایِ شاد و میکس رو بلند کرده بود و صدایِ شادی و خنده می اومد. کوه و ابرهایِ آسمون زیبا شده بودند. آش خوردیم و شبکه اینترنشنال بود و بحثِ جنگ و بی عُرضگی ج ا شد و اینکه قراره زیرساخت و نیروگاه برق رو بزنن و پدرِ من شروع کرد به غصه خوردن و نگرانی! چایی و تخمه خوردیم و عکس هایی هم گرفتم. بعدِ باغ رفتیم خونه خواهرم و دوباره همون شبکه و همون بحثِ برق <span style="color:hsl(0, 75%, 60%);">:))</span> از شروع جنگ اولین باره که این موضوع برای مردم داره خطرناک و جدی میشه! امیدوارم این اتفاق و قطعیِ برق رخ نده! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>اثرگذاری</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Sat, 21 Mar 2026 20:42:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[متاسفانه من توی اینکه کی برام کامنت میذاره یا نه. جای دیگه میذاره و برای من نه. دقیق ام و توی برخوردم به مرور اثر میذاره. اونم توی این وضعیت که فضا و سایت و دوست ها کم و محدودن! و من هم حساس ام .. ! هرچند دارم تلاشم رو میکنم که برام مهم نباشه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متاسفانه من توی اینکه کی برام کامنت میذاره یا نه. جای دیگه میذاره و برای من نه. دقیق ام و توی برخوردم به مرور اثر میذاره. اونم توی این وضعیت که فضا و سایت و دوست ها کم و محدودن! و من هم حساس ام .. ! هرچند دارم تلاشم رو میکنم که برام مهم نباشه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوروز پیروز</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Fri, 20 Mar 2026 23:25:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درسته من عاشق کریسمسم اما دلیل نمیشه هفت سین رو نچینم؛ گل سنبل و آهنگ شاد و بهاری نخام و عاشق بهار نباشم!
 اینستاگرام جات خیلی خالیه که این عکسام رو استوری کنم!
 بهارتون مُبارک./ 1405]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/c1bf-Picsart-26-03-20-23-05-00-891.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/d41e-20260320-115059-ib8w.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>درسته من عاشق کریسمسم اما دلیل نمیشه هفت سین رو نچینم؛ گل سنبل و آهنگ شاد و بهاری نخام و عاشق بهار نباشم!</p><p> اینستاگرام جات خیلی خالیه که این عکسام رو استوری کنم!</p><p> <span style="color:hsl(283,73%,34%);"><strong>بهارتون مُبارک./ 1405</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>تخم مرغ رنگی</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Thu, 19 Mar 2026 01:05:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مدام صدای جنگنده میاد. انگار اومدن هواخوری! 
شیرش واقعا سخت بود مخصوصا تو این اندازه !
+ میخام عکس رو توی متن بذارم جای اسلایدر اما با گوشی نمیشه تویِ متن عکس رو کوچک کرد. باگ های تو مُخ!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/b00d-Picsart-26-03-19-00-57-02-353.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>مدام صدای جنگنده میاد. انگار اومدن هواخوری! </p><p>شیرش واقعا سخت بود مخصوصا تو این اندازه !</p><p><span style="background-color:hsl(322, 64%, 43%);">+</span> میخام عکس رو توی متن بذارم جای اسلایدر اما با گوشی نمیشه تویِ متن عکس رو کوچک کرد. باگ های تو مُخ!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطراتِ قدیم</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Tue, 17 Mar 2026 23:12:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب و امروز صُبح شیراز رو خیلی زدن. و همینطور صدرا رو .صُبح با صدایِ انفجار بیدار شدم که گویا از همیشه بدتر بود و فکر کردم ادامه یِ رعدوبرق های دیشبه اما دیدم آسمون آبی و صافه! بلند شدم برم wc که دیدم درِ داخل به حیاط باز شده و بعدا فهمیدیم به دلیل موج انفجار بوده! و همینطور سر روی آبشی هم پریده بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب و امروز صُبح شیراز رو خیلی زدن. و همینطور صدرا رو .صُبح با صدایِ انفجار بیدار شدم که گویا از همیشه بدتر بود و فکر کردم ادامه یِ رعدوبرق های دیشبه اما دیدم آسمون آبی و صافه! بلند شدم برم wc که دیدم درِ داخل به حیاط باز شده و بعدا فهمیدیم به دلیل موج انفجار بوده! و همینطور سر روی آبشی هم پریده بیرون! کمی بعد دوباره موجِ بعدی. بعد هم که خبر اومد لاریجانی کوشته شده .. حالا که همتون مُردید چرا نت رو وصل نمیکنید<span style="color:hsl(0,75%,60%);"> :|</span></p><p>اما اخیرا خاطراتِ خوبِ سال هایِ خیلی دور به یادم میاد. ذهنم خاطراتِ بد رو یادش نمیاد قبل از عید! دوران راهنمایی وقتی برای عید تعطیل میشدیم و پیک نوروزی به دست که بویِ کاغذ نو میداد و طرح هایِ بهاری داشت، با دوستامون دوان دوان و با شیطنت میرفتیم خونه. یا سال اول دبیرستان که کلاس ما به زور برای فیزیک اومده بود. با سطل گچ رویِ هم آب میریختیم و جیغ میزدیم. تاسف و دعوایِ معلم پرورشی .. آهنگِ "هم اتاقی برس به دادم" رو با هم میخوندیم. فکر کنم تازه منتشر شده بود. پنچر کردن لاستیکِ معلم از رویِ حِرص ..خندیدن هامون. ترقه آوردن یکی از بچه ها. هوایِ بهاری، بویِ اسپند، .. اون موقع ها اینجوری <span style="color:hsl(270,75%,60%);">نوروز </span>میشد.. نمیدونم چرا ذهنم اینها رو بهم یادآوری میکنه. شاید ذهنم به اون شادی و خنده ها نیاز داره ..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>خاطرات</category>
	</item>
	<item>
		<title>داروخانه</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Tue, 17 Mar 2026 01:05:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز تصمیم گرفتم برم داروخونه. اولین عکس بهاریم رو گرفتم و رفتم همون داروخونه همیشگی که خانم دکترش خوب و کیوته و داروهام رو بدون نسخه میده! همه رو رو کاغذ نوشته بودم و دادم بهش. قرار بود برای یه نفر هم اسیدفولیک بخرم و گفته بود اسیدفولیک 3! سوتی خنده داری بود. فروشنده گفت اسیدفولیک 3 ؟ 3 نداریم کلا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://up.20script.ir/file/459d-20260317-000012.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>دیروز تصمیم گرفتم برم داروخونه. اولین عکس بهاریم رو گرفتم و رفتم همون داروخونه همیشگی که خانم دکترش خوب و کیوته و داروهام رو بدون نسخه میده! همه رو رو کاغذ نوشته بودم و دادم بهش. قرار بود برای یه نفر هم اسیدفولیک بخرم و گفته بود اسیدفولیک 3! سوتی خنده داری بود. فروشنده گفت اسیدفولیک 3 ؟ 3 نداریم کلا! گفتم 2 ؟؟ 4 ؟ من و فروشنده و دکتر خندیدیم :)) گفت 1 و 5 فقط داریم! حالا هروقت یادم میاد خندم میگیره. قرص هام و شامپو سریتا حدودا شد یک و دویست ..!  بعدش رفتم مغازه زیرش .. لوازم تحریر و هنری. قرار بود قلمو و دفترچه بخرم. یه پسرقدبلند و رعنایی هم راهنماییم میکرد. و طبق حدسیاتم این روزها همه از من کوچیکتر هستن حتما! دلم میخواست چندتا ماگ میخریدم. اما برای دل خودم چسب زخم خریدم! بین راه اصلا یادم نبود ماه رمضونه. خیلی خوبه. چون مردم کمی یاد گرفتن سرشون تو ک... خودشون باشه!خیابون ها تقریبا شلوغ بود. بعضیا ماهی قرمز انتخاب میکردن و گل فروشی ها گل سُنبل و سینره آورده بودن. باورتون میشه چند روز دیگه نوروزه؟</p><p>امشب بارون و رعدوبرق شدیدی اومد. بارونی شبیه دوشِ حمام و تگرگ های کوچک. رفتم زیر بارون و کامل خیس شدم. یادِ حرف یه نفر افتادم که گفت از وقتی د/یکتا/تور کشته شده ایران داره برف و بارون میاد:)) امشب بعد مدت ها از بیرون پیتزا سفارش دادم. با این قیمت ها پیتزا هم برای خیلی ها دیگه توی لیست خرید نیست! <br><span style="background-color:hsl(210,75%,60%);">+</span> این نوشته رو یه بار اشتباهی پاک کردم و دوباره از اول<span style="color:hsl(0,75%,60%);"> :(((</span><br><span style="background-color:hsl(150,75%,60%);">+</span><span style="color:hsl(0,75%,60%);"> </span><span style="color:hsl(313,52%,34%);">میخواستم بخش اسلایدر هم تست کنم اگه کادربندی بد شده متاسفم!</span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		<category>عکس</category>
	</item>
	<item>
		<title>Music</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Sun, 15 Mar 2026 01:54:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://musilon.com/embed/19634" type="single"></iframe>
</div>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>موزیک</category>
		<category>تیلور سوییفت</category>
	</item>
	<item>
		<title>تنهایی</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 23:47:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[غمگینم؛ نمیدونم دقیقا به کدوم علت، احساسِ تنهایی میکنم. نیاز دارم دوستم رو ببینم اما نشده. حس میکنم هیچکس رو ندارم. انگار هیچکس نیست. حتی اینجا توی وبلاگ. دل تنگم . برای همه چیز. حتی حتی برای پیک نوروزی مدرسه! میدونم امشب هم میگذره و ممکنه تاثیر قطعیه اینترنته! .. داشتم فکر میکردم که توی این دوران و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>غمگینم؛ نمیدونم دقیقا به کدوم علت، احساسِ تنهایی میکنم. نیاز دارم دوستم رو ببینم اما نشده. حس میکنم هیچکس رو ندارم. انگار هیچکس نیست. حتی اینجا توی وبلاگ. دل تنگم . برای همه چیز. حتی حتی برای پیک نوروزی مدرسه! میدونم امشب هم میگذره و ممکنه تاثیر قطعیه اینترنته! .. داشتم فکر میکردم که توی این دوران و بحران آیا کسی رو دارید که از روزهای اول بهتون پیام بده ؟ حالتون رو بپرسه ؟ (منظورم بیرون از خانواده است) شاید فقط یه نفر اونم احتمالا میخاد مطمئن بشه نت سراسری قطعه! معمولا اون آدمی که شروع میکنه به این کار خودمم .. فلانی خوبی؟ فلانی سمت شما اوضاع خوبه؟ هرچند سعی کردم این رفتارم رو کمتر و کمتر کنم. <span style="color:hsl(341, 74%, 27%);">و به نظرم این عمقِ تنهاییه یا شاید بی اهمیت بودن!</span> اما خب این هم میگذره مثلِ بقیه موقعیت ها .. :)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اسفند 1404</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Thu, 12 Mar 2026 23:58:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوای شیراز بارونیه. بارونِ قبل از بهار؛ .. امروز دوباره از دور صدایِ جنگنده اومد و رفتم زیر بارون و تویِ آسمون ها دنبالش میگشتم و حتی بدم نمی اومد دست تکون بدم براش. اما چیزی ندیدم. کمی بعد صدا و موج انفجار اومد. شاید دو سه بار. توی عمرم شاید گمان نمیکردم که جنگ رو تجربه کنم.. اما حالا میبینم که خیل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوای شیراز بارونیه. بارونِ قبل از بهار؛ .. امروز دوباره از دور صدایِ جنگنده اومد و رفتم زیر بارون و تویِ آسمون ها دنبالش میگشتم و حتی بدم نمی اومد دست تکون بدم براش. اما چیزی ندیدم. کمی بعد صدا و موج انفجار اومد. شاید دو سه بار. توی عمرم شاید گمان نمیکردم که جنگ رو تجربه کنم.. اما حالا میبینم که خیلی چیزها تجربه کردیم! و یه عالمه نفرت هم دارم به همون هایی که زندگیمون رو نابود کردن. شنیدم که میگن قبل از اینکه به دنیا بیای ازت میپرسن دوست داری کجا به دنیا بیای؟ من غلط کرده باشم گفته باشم ایران! من با علاقه ام به غرب چرا باید اینو خواسته باشم!</p><p>شب ها حدود 1 یا 2 میخوابم و صبح ها 10:30 بیدار میشم. صبحونه و چایی و کمی اخبار. بعد ناهار .. و بعد خوابم میاد و چرت میزنم. یا تویِ چرت و گوشیم دو سه تا بازی ایرانی انجام میدم! مجبورم .. توی دلم مایلم نقاشی کنم اما نمیتونم عملیش کنم. حوصله اش رو ندارم. هرچند دوتا گواش شین هان جدید هم خریدم! عصر توی خونه زده میشه بی بی سی و من به اتاقم پناه میبرم. چون زیادی سمت حکومت اخبار میگه و همینطور تحلیل هاشون. وقتی یه تقریبا عرز/شی تو خونه داشته باشید اوضاع یکم سخت تر میگذره. تحمل و صبر لازمه! گاهی با خودم میگم چرا هدایت نمیشه؟ چرا متوجه نیست؟ چرا هنوز توی تَوَهم و ذهنش آمریکا و اسراییل بد هستن!  گاهی هم با خواهرم شبکه ها رو میگردیم و فیلم تماشا میکنیم. ترجیحا فیلم های بُکش بُکش! شام و باز بازی و وبلاگ ها و شاید کمی اخبار.<span style="color:hsl(0,0%,0%);"> </span>درک نمیکنم که توی سال 2026 چرا اینترنت ندارم و بعد بیشتر فحش میدم و نفرین میکنم! دکتر کاش دمِ دستم بودی و دوز قرصم رو بیشتر میکردی! دلم برای دوستایِ خارجیم تنگ شده. میخام باهاشون دوباره چت کنم.. گاهی هم احساسِ تنهایی میکنم. آزادی بیان نیست توی نت ملی؛ دوستم رو مدت هاست ندیدم و از طرفی نمیتونم با دوستام چت کنم!</p><p>پشتِ تلفن میگه: دعا کنین. به عمد میگم: دعایِ چی؟ دعایِ بارون؟ میگه بارون که داره میاد! و تقریبا به عمد میگه: دعایِ پیروزیِ اسلام بر کفار. منم میگم: من همچین دعایی نمیکنم و بعد میگه: پشت تلفن هستیا .. (از ترسش و شنود)!! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هدر</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Thu, 12 Mar 2026 00:37:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این عکس رو که دیدم؛ گفتم عه شبیه منه! اوایل امسال که موهام رو دوباره کوتاه کردم و بعد سرخابی  . حدودا این رنگی بود؛ گاهی روشن تر. هرچند الان موهام بلند شده و موهای مشکی و سفید خودم هم نمایان شده .. نمیدونم سالِ دیگه رنگِ جدیدی میزنم یا بیخیال میشم!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این عکس رو که دیدم؛ گفتم عه شبیه منه! اوایل امسال که موهام رو دوباره کوتاه کردم و بعد سرخابی  . حدودا این رنگی بود؛ گاهی روشن تر. هرچند الان موهام بلند شده و موهای مشکی و سفید خودم هم نمایان شده .. نمیدونم سالِ دیگه رنگِ جدیدی میزنم یا بیخیال میشم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>قالب</category>
	</item>
	<item>
		<title>هعی روزگار نامناسب</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Mar 2026 22:25:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حداقل یه کامنت برام بذارید ببینم چطوریه 🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حداقل یه کامنت برام بذارید ببینم چطوریه 🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یار</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 14:55:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نیمه گمشده یا یارِ عزیزم اگه در حد "هگست" جذاب و سسکی نیستی نیا که منتفیه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نیمه گمشده یا یارِ عزیزم اگه در حد "هگست" جذاب و سسکی نیستی نیا که منتفیه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جایگزین</title>
		<link>https://mydays25.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mydays25.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Wed, 04 Mar 2026 18:45:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درود .. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درود .. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mydays25.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Setareh</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>